بخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود
چو ضحاک شد بر جهان شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد بر این روزگار دراز نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان
۱۲ شعر از ابوالقاسم فردوسی
چو ضحاک شد بر جهان شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد بر این روزگار دراز نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان
طلسمی که ضحاک سازیده بود سرش به آسمان بر فرازیده بود فریدون ز بالا فرود آورید که آن جز به نام جهاندار دید و زآن جادوان کاندر ایوان بدند همه نامور نره دیوان بدند سرانشان به گرز گران
چو کشور ز ضحاک بودی تهی یکی مایه ور بد به سان رهی که او داشتی گنج و تخت و سرای شگفتی به دلسوزگی کدخدای ورا کندرو خواندندی بنام به کندی زدی پیش بیداد گام به کاخ اندر آمد دوان کندرو
جهاندار ضحاک از آن گفت گوی به جوش آمد و زود بنهاد روی چو شب گردش روز پرگار زد فروزنده را مهره در قار زد بفرمود تا برنهادند زین بر آن بادپایان باریک بین بیامد دمان با سپاهی گران همه
چنان بد که هر شب دو مرد جوان چه کهتر چه از تخمه پهلوان خورشگر ببردی به ایوان شاه همی ساختی راه درمان شاه بکشتی و مغزش بپرداختی مر آن اژدها را خورش ساختی دو پاکیزه از گوهر پادشا دو