غزل شمارهٔ ۱۹۱
فروغی بسطامیساقی بده رطل گران زان می که دهقان پرورد
انده برد غم بشکرد شادی دهد جان پرورد
زان دارو درد کهن پیمانه ای درده به من
کش خضر در ظلمات دن چون آب حیوان پرورد
برخیز و ساز باده کن فکر بتان ساده کن
از بهر عیش آماده کن لعلی که مرجان پرورد
جامی بکش تا جم شوی با اهل دل محرم شوی
خضر مسیحا دم شوی انفاست انسان پرورد
تا می به ساغر کرده ام کوثر به دست آورده ام
با شاهدی می خورده ام کاو باغ رضوان پرورد
بر نفس کافرکیش من طعن مسلمانی مزن
زیرا که میر انجمن باید که مهمان پرورد
گر خواجه از روی کرم من بنده را بخشد چه غم
پاکیزه دامان لاجرم آلوده دامان پرورد
بگزیده پیر مغان رندی است از بخت جوان
کز طفلیش مام جهان زاب رزستان پرورد
