غزل شمارهٔ ۲۰۸
فروغی بسطامیز اختران جگرم چند پر شرر ماند
خدا کند که نه خاور نه باختر ماند
ز شام گاه قیامت کسی نیندیشد
که در فراق تو یک شام تا سحر ماند
ز سر پرده غیب آن کسی خبردار است
که با حضور تو از خویش بی خبر ماند
دلی که زد به دو زلف تو لاف یک رنگی
چو نافه غرق به خونابه جگر ماند
هزار فتنه ز هر حلقه ای برانگیزد
شبی که عقرب زلف تو بر قمر ماند
دلت به سینه سیمین ز سنگ ساخته اند
که تیر ناله عشاق بی اثر ماند
چو شام زلف تو سر منزل غریبان است
دل غریب من آن به که در سفر ماند
گر اعتقاد به دامان محشر است تو را
مهل که دامنم از خون دیده که ماند
من از وجود تو غافل نی ام در آن غوغا
که بی خبر پدر از حالت پسر ماند
ز نارسایی طومار عمر می ترسم
که وصف جعد رسای تو مختصر ماند
