اگر انصاف باشد باز گویم
جلایر حرف را زآغاز گویم
وگرنه این سخن ناگفته بهتر
در گنج هنر ناسفته بهتر
همین روسی که او آورد لشکر
به ملک روس شد شش ماه کمتر
چه شد این ملک را زیر و زبر کرد
که روی خاک این غوغا به سر کرد
به هر شهرش رسد آتش برافروخت
تمام دولت عثمانلوی سوخت
شه رومی به پیش اسباب رزمش
مهیا بی جسارت بود عزمش
بود او لشکرش از قاف تا قاف
همه کس داند این ناگفته ام لاف
همان دولت که هشتصد سال پیش است
چه شد اندک زمانی خوار و ریش است
مگر توپ و تفنگش کم بد از روس
چرا دارد دریغ و آه و افسوس
به یک قصدی چرا روسی به در رفت
مگر این بود آتش آن دگر نفت
تصور کن که سال آنچنان بود
که جنگ روس و آذربایجان بود
ز حد بیرون قتال و جنگ کردند
به قصد مال و جان آهنگ کردند
که از اینجا سوی طهران روان شد
بسی جمعیتی اینجا ز روس است
به سلک چاکران خاک بوس است
نظام توپ و هم سرهنگ او را
اگر روزی تکاهل رفت در کار
نه لشکر بود موجود و نه دینار
ز تیغ و تیر آتشبار برداشت
که گر پولی رسد از بهر لشکر
به عون حق بکوبم خصم را سر
کنم پاک آن حدود از جمله ناپاک
به دست خصم نگذارم کفی خاک
مخالف گو چو بودی خدمت شاه
نمودی هر که عرضی لیک دلخواه
که قربانت بگردم نیست تشویش
ارس ار هست اندک باشد از پیش
به این حیله زر نقدی ستانند
مدار اندیشه از این های و این هوی
پیاده خصم کی آید بدین سوی
که خود ایشان نمایند چاره این کار
کرم کردن از اینجا نیست در کار
همه مقصود پول است این حکایت
شده خوش روس دست او درین کار
که گیرند از خزانه پول بسیار
یکی گوید که شه با روم سازد
یکی گوید یکی گشتند با روس
همیشه از من آنجا هست جاسوس
نویسد بر من از هر باب نامه
رسد هر روز ازو یک روزنامه
به بنده واجب آمد عرض این کار
بود امر از شهنشهه هست مختار
ز نقل روس بوده این سیوالت
مدار اندیشه خود گردید ضایع
ز من هرجا رسی کن این وقایع
یکی گوید که گر حکم جدال است
بجز من فتح دیگر را محال است
چه آتش ها که از کین برفروزم
به در از معرکه نگذارمش من
خصوصا توپ شصت و چار پوندی
چو رعدی در صدا چون برق تندی
ندیده طبل جنگ و فوج صالدات
پیاده در رخ اسب فیل شد مات
در آنجا کیست دست و پا گشاید
یکی گوید که تا مارا بود جان
نباید غم خورد شاه جهانبان
نه زر خواهیم و نه زحمت دهیمش
ز مال و جان خود یاری کنیمش
به دشمن جملگی یکباره تازیم
ز جیحون رود خون بر خصم سازیم
فلان زاهد کند با یک دعایی
بدیدم چاره ای از بهر آفات
یکی گوید میان یقظه و خواب
به جای نار ریحان سبز گشتی
رسیده این سخن بر هر دو گوشش
که آتش کفر هست و آب اسلام
تو ای زاهد بکن بر خلق اعلام
وثوقی چون که با این بنده دارد
از این گونه دقایق ها نگارد
یکی گوید که آقایی ز کرمان
اقامت داشت چندی شهر کاشان
ولی از جفر هم با ربط باشد
بپرسیدند از او داده تمیزی
سیوالی شد ز جفر و رمل هم دید
بخش ۳۶ - قائم مقام فراهانی | ناهید