شمارهٔ ۱۰ - این نامه را معلوم نیست که قائم مقام به کی نوشته است
قائم مقام فراهانیباد آمد و بوی عنبر آورد
بادام شکوفه بر سر آورد
نامه نامی که نافه مشک تر و نسخه خط دلبر بود در بهترین وقتی و خوش ترین وجهی رسید و ساحت خاطر را رشک باغ بهشت و موسم اردی بهشت ساخت مهجور مشتاق را حالتی غریب پدید آمد که جان در گلشن عشرت داشت و دل در آتش حسرت گاه از دیدن خط مکتوب منتعش و گاه از ندیدن روی مطلوب مشتعل
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن آن سان که کردی بر خلیل
بلی رسیدن این قاصد و رساندن این کاغذ بعد از عهد بعید و قطع امید فرجی بعد از شدت و فرحی بعد از محنت بود و خاطر پریشان را با همه آشفتگی چندان شاد و شکفتگی داد که نعوذ الله اگر شمه از این معنی به آسمان رسد و فکر انتقام کند خدا می داند از آن عهد و زمان که دست جفای آسمان به قطع رشته وصل پرداخته و ما را از یک دیگر جدا ساخته یک دم از عمر خود شمارم و نفسی به کام دل برآرم هرگز ندیده بودم مگر امروز که نگاشته کلک سامی رسید و سر الکتابات نصف الملاقات ظاهر شد
باده خاک آلودمان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند
جایی که دیدن چند سطر و خواندن چند حرف بدینسان مایه حیات و پیرایه نشاط شود نمی دانم دیدن یار مهربان و بوسیدن آن دست و بنان چه خواهد کرد
