شمارهٔ ۲۴ - نامه ای به شاهزاده خانم همشیر صلبی و بطنی
قائم مقام فراهانیبسمه تیمنا و تبرکا
تا شد دل من بسته آن زلف چو زنجیر
هم دل بشد از کارم و هم کار ز تدبیر
تقدیر چنین بر من و دل رفت و نشاید
با قوت تدبیرش اندیشة تغییر
چون دل که اسیر آمد در حلقه آن زلف
تدبیر اسیر آمد در پنجه تقدیر
ای زیور ایوان من ایوان من از تو
گه طعنه بفرخار زند گاه بکشمیر
تا با توام از بخت منم خرم و دلشاد
چون بی توام از عمر منم رنجه و دلگیر
جان ار بدهم شرم رخم خشیت املاق
بوس ار ندهی عذر لبت شنعت تبذیر
رخسار تو خلدی است که رضوانش بر آمیخت
گویی بشکر لعل و بگل مشک و بمیشیر
رخسار تو خلدی است که رضوانش بر آمیخت
گویی بشکر لعل و بگل مشک و بمیشیر
