شمارهٔ ۵۱ - به دوستی میرزا اسمعیل نام نوشته است
قائم مقام فراهانیبرادر مهربان من
این پرده بگوی تا بیک بار
زحمت ببرد ز پیش مستان
این زن ظالم مگر پرده ظلام است که با شفق میآید و با فلق نمیرود مهمان ها را تمام جواب گفتم و خلق روی زمین همه در خواب برفتند و شب از نیمه گذشت و این نوکرک قرمساق خودم مثل علم یزید برپا ایستاده گویی ابریست که از پیش قمر مینرود نه پایش خسته میشود و نه زبانش بسته قرمساق سلسل القول دارد کاش سلسل البول میداشت
در قوة لافظه و قدرت حافظه بی مثل و مانند است فضل الله فاه قرب و کثر غمه و عناه
میرزا اسمعیل جان من جای شما نه چندان در پیش ما خالی است که بوصف آید و بشرح گنجد
هر شب و روزیکه بی تو میرود از عمر
هر نفسی میرود هزار ندامت
صبح شد و این ظالم کافر خسته نشد چرا پیش زن لوندش نمیخوابد و پیش من دردمند میایستد من از حضورش حالت احتضار دارم و آن قحبه با حسرت و انتظار بده انگشت همی خارد
والسلام
