شمارهٔ ۸۲ - به یکی از منسوبان خود به فراهان نوشته
قائم مقام فراهانیای فراق تو یار دیرینه کاغذت رسید ز خواندنش دل من یافت لذتی که فلک نغوذ بالله اگر فکر انتقام کند لفظ چلی را دیدم که بتشدید تمام نوشته بودی بر فوت عهد شباب تأسف خوردم و گفتم سبحان الله
گفتیم که ما و او بهم پیر شویم
ما پیر شدیم و او جوان است هنوز
ولی الشباب و عبشنااللذید الذی
کنابه زمنا نشر و نجدل
ولت بشاشته و اصبح ذکره
شجنا یعل بالفواد و ینهل
دور جوانی گذشت نوبت پیری رسید
برق یمانی بجست گرد نماند از سوار
قالب های قبا و تشخص های یابو لکاته و یخدان کلاته را نوشته بودی تصدیقت کردم راست میگویی روزگار جامه نگرست نه مرد شناس و حال آنکه
مردی که هیچ جامه ندارد باتفاق
بهر ز جامه که در او هیچ مرد نیست
