شمارهٔ ۷۰
غالب دهلویسینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش است
بعد از این گویند آتش را که گویا آتش است
انتظار جوله ساقی کبابم می کند
می به ساغر آب حیوان و به مینا آتش است
گریه ات در عشق از تأثیر دود آه ماست
اشک در چشم تو آب و در دل ما آتش است
ای که می گویی تجلی گاه نازش دور نیست
صبر مشتی از خس و ذوق تماشا آتش است
بی تکلف در بلا بودن به از بیم بلاست
قعر دریا سلسبیل و روی دریا آتش است
پرده از رخ برگرفت و بی محابا سوختیم
باده با دست آتش او را و ما را آتش است
هم بدین نسبت ز شوخی در دلت جا کرده ایم
فاش گوییم از تو سنگ است آنچه از ما آتش است
گریه ای دارم که تا تحت الثری آب است و بس
ناله ای دارم که تا اوج ثریا آتش است
پاک خور امروز و زنهار از پی فردا منه
در شریعت باده امروز آب و فردا آتش است
راز بدخویان نهفتن برنتابد بیش از این
پرده دار سوز و ساز ماست هرجا آتش است
گشته ام غالب طرف با مشرب عرفی که گفت
روی دریا سلسبیل و قعر دریا آتش است
