شمارهٔ ۱
نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنا اجزای کوه را کند از یکدگر جدا رسمی درین حدود مجوی از بقا که هست قصر بقا ازان سوی دروازه ی فنا تریاک معرفت مطلب تا جدا نه ای زین پنج افعی تن و آن چار اژ...

سراجالدین قُمری آمُلی معروف به سراج قمری یا قمری آملی (درگذشتهٔ ۶۲۵ ق.) از شاعران قرن ششم و اوایل قرن هفتم است. برخی او را خوارزمی و بعضی گرگانی دانستهاند ولی غالباً او را آملی میدانند. وی با عمادی شهریاری و کمال اسماعیل همروزگار بوده و مداحی سلطان غیاثالدین ملکشاه خوارزمی را مینموده است. دیوان سراج قمری سیزده هزار بیت دارد و سرایندهای هجوگو و بذلهپرداز است. به گفتهٔ سید علی میرافضلی (در رباعیات خیام و خیامانههای پارسی) شعر او از جنبههای اخلاقی و حکمی خالی نیست اما بیشتر شهرت او در هزلیات و هجویات و فرارَوی از هنجارهای شرعی و افراط در بادهستایی و بادهپرستی است. حمدالله مستوفی (در تاریخ گزیده) این قبیل اشعار او را «فسقیّات» نامیده و گفته در این نوع شعر غلوّی تمام داشته است. همین نکته را تقی کاشانی (در خلاصة الاشعار) به زبانی دیگر بیان کرده است. از سراج قمری حدود ۲۰۰ رباعی برجای ماندهاست که برخی از آنها در ردهٔ خمریات جای میگیرد. سرودههای او دربرگیرندهٔ قصیدهها و قطعات و رباعیات است و یک «کارنامه» هم دارد که در قالب مثنوی است. در برخی منابع، او را شاگرد امام فخر رازی و استاد خواجه نصیرالدین طوسی دانستهاند. سراج آملی قصیدهای نیز در ستایش صوفی نامور روزگار خود، سیفالدین باخرزی (درگذشتهٔ ۶۲۹ ق) دارد و در آن آرزوی دیدار او را کردهاست. دیوان سراج الدین قمری آملی در سال ۱۳۶۸ شمسی به تصحیح دکتر یدالله شکری به چاپ رسید که اساس آن دستنویسی است که عمر بن محمد لالای مروزی آن را در جمادیالاول سال ۷۱۶ ق نوشتهاست و اکنون در کتابخانه چستربیتی ایرلند نگهداری میشود. سراج قمری غیر از دیوان اشعار کتابی به نثر مسجع با نام «رسالهٔ چنگ» داردکه موضوع آن آواز خوش و غمانگیز چنگ است و این که چگونه حالات و هیجانات درونی انسان را میتوان با آن پدید آورد. از این رساله نسخهای استنساخ شده در سال ۷۴۵ هجری قمری وجود دارد که در موزهٔ تاشکند نگهداری میشود. گزیدهٔ اشعار سراج قمری از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنا اجزای کوه را کند از یکدگر جدا رسمی درین حدود مجوی از بقا که هست قصر بقا ازان سوی دروازه ی فنا تریاک معرفت مطلب تا جدا نه ای زین پنج افعی تن و آن چار اژ...
هین در فکن به جام شراب مغانه را پرنور کن ز قبله زردشت خانه را سرد است گرم کن ز تف آتش شراب این هفت سردسیر خراب زمانه را هرچند ضد یکدگرند این چهار طبع یک باده آشتی دهد این چارگانه ر...
غنچه گر پیش آن دهن خندد بر بتر جای خویشتن خندد به شکر خنده گر گشاید لب مغز در استخوان من خندد دهن غنچه گرید از خجلت راست کان غنچه ی دهن خندد تا برآمد نفشه از گل او سبزه بر برگ نستر...
تا توانی زکس امید مدار زانکه کس لهو را به غم نفروخت زانکه از پیش شمع پروانه روشنایی امید داشت و بسوخت با عدو هیچوقت صلح مکن که بجز جنگ و کینه نتوان توخت باد با خاک جنگ کرد و بجست پ...
قرآن که بهین کلام خوانند آن را جا جای نه بر دوام خوانند آن را در خط پیاله آیتی هست ز لطف کاندر همه جا مدام خوانند آن را
چند از پی نان برپا در پیش کسان چون خوان خاینده هردونی چون گوشت برای نان ای روبه پرحیلت تا کی چو سگان جویی از بهر یکی من نان دوری زیکی منان تا چند کمیت می افتاده ترا در سر دل کرده ز...
دم او زنده کند مرده از انک هست با روح برابر باده تو نمازی به ریا برده و ما سجده برده به سوی هرباده وقف خورده تو و ما کرده شکم وقف بر مصطبه و بر باده
یک نرگس تر چو چشم تو دیده نشد یک سرو چو قد پسندیده نشد شوریده شده ست زلف تو بر رویت وان کیست که بر روی تو شوریده نشد
زهی صیت عدلت همه جا گرفته مقامت محل ثریا گرفته زکلک سیه فرق زر چهره ی تو جهان جمله لؤلوی لالا گرفته نسیمت جهان خوشتر از خلد کرده علوت مکان برتر از جا گرفته زقدرت محل چرخ و انجم فزو...
در این دوران تنی محرم نیابی لبی خندان دلی خرم نیابی همی خور عشوه این چرخ بدمهر کزاین آیینه الا دم نیابی در آن موضع که جای آدمی بود زسگ کمتر چه باشدهم نیابی از این دزد آشیان دهر بگر...
از بهر من ار به خلد جایی سازند ور نیز به دوزخ وطنی پردازند من فارغ از آنم که اگر دانندم از دوزخ او جنتم برون اندازند
دو عالمی تو و خود را نکو نمی داری تو را رسد به جهان سرکشی و جباری همت ز عالم امرست جان بی ماده همت ز عالم خلق است جرم مقداری ستارگانت قوی و آسمانهات اعضاست به جسم خاکی و بادی و آبی...
در حق من ز حادثه نامهربان تری وز دشمنان من به یقین بدگمان تری بدعهدتر بسی ز جهانی و زین سبب از پیش من بسی ز جهان هم جهان تری چون سایه بر پی تو به سر می دوم ولیک هر ساعتی چو سایه ز ...
من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بود می خوردن من حق ز ازل می دانست گر می نخورم علم خدا جهل بود
به چهره صورت چینی به زلف مشک تتاری زغصه مشک بسوزد چو چین به زلف درآری دلم به خشم سپردی مکن که نیک نباشد دلی که هندوی توست ار به دست ترک سپاری مده چو خاک به بادم اگرچه هست تن من به ...
به جان آمدم بی تو جانا کجایی خبر ده چرا رفته ای یا کجایی ز هرکس روم پرسمت تا تو چونی به هرجا روم بنگرم تا کجایی بهار آمد و شادمان گشت از او دل تو ای نوبهار دل کا کجایی به باغ اندرو...
پارم گل و لاله بستر و بالین بود جایم به میان نرگس و نسرین بود واکنون شده ام چو غنچه از دلتنگی امسال مرا گلی که نشکفت این بود
اشک طوفان سیل کو تا داد گریه دادمی رفتمی و گریه را بنیاد نو بنهادمی چشم تنها نه که تن با گونه ی خون کردمی پس چو پرویزن زهر عضوی رگی بگشادمی هم زآه آتشین از سینه چون برزینمی هم زاشک...
ای طره های خوبان از نافه تو بویی هجده هزار عالم در عرصه تو گویی چون شمع جمله رویی در بزمگاه دل ها وانگه ز تو ندیده پروانه هیچ رویی ای دست غیرت تو در چارسوی عشقت سرهای گردنان را آوی...
آن کیست که از زمانه دلشاد زید از بند بلا یک نفس آزاد زید جان از نفس است عمر باقی مطلب پاینده نباشد آنکه برباد زید
هنوز آب صفت پای بسته لایی گمان مبر که محل صفای الایی به قرب منزل الا کجا رسی که هنوز به صد هزار منازل ازین سوی لایی اگر هوای تن خود کنی عجب نبرد که از گرانی خود جز به خاک نگرایی بد...
آیا دلم از رنج برآساید گویی بند از گره زلف تو بگشاید گویی هرگز بود آن روز که چون طوطی قمری از پسته لب هات شکر خاید گویی خورشید نشاطم که ز گردونش کسوف است روزی رخ از آن آینه بنماید ...
ای خاک در تو دیده ی روشن دل وی خار غمت نشسته در دامن دل در دوستی روی تو از غایت رشک دل دشمن من شده ست و من دشمن دل
از وصل تو عمر جاودانی دارم وز عشق تو لذت جوانی دارم شادی جهان دردل من غم بادا گرجز به غم تو شادمانی دارم