شمارهٔ ۵
جام زرین فلک سیم پرا کند به صبح جام زرکش به صبوحی زکف سیمبران می خور از کاسه به حدی که اگر خاک شوی مست گردند ز بوی گل تو کوزه گران شعله آتش می را چو مغان سجده گزار باشد آهی بود از ...

سراجالدین قُمری آمُلی معروف به سراج قمری یا قمری آملی (درگذشتهٔ ۶۲۵ ق.) از شاعران قرن ششم و اوایل قرن هفتم است. برخی او را خوارزمی و بعضی گرگانی دانستهاند ولی غالباً او را آملی میدانند. وی با عمادی شهریاری و کمال اسماعیل همروزگار بوده و مداحی سلطان غیاثالدین ملکشاه خوارزمی را مینموده است. دیوان سراج قمری سیزده هزار بیت دارد و سرایندهای هجوگو و بذلهپرداز است. به گفتهٔ سید علی میرافضلی (در رباعیات خیام و خیامانههای پارسی) شعر او از جنبههای اخلاقی و حکمی خالی نیست اما بیشتر شهرت او در هزلیات و هجویات و فرارَوی از هنجارهای شرعی و افراط در بادهستایی و بادهپرستی است. حمدالله مستوفی (در تاریخ گزیده) این قبیل اشعار او را «فسقیّات» نامیده و گفته در این نوع شعر غلوّی تمام داشته است. همین نکته را تقی کاشانی (در خلاصة الاشعار) به زبانی دیگر بیان کرده است. از سراج قمری حدود ۲۰۰ رباعی برجای ماندهاست که برخی از آنها در ردهٔ خمریات جای میگیرد. سرودههای او دربرگیرندهٔ قصیدهها و قطعات و رباعیات است و یک «کارنامه» هم دارد که در قالب مثنوی است. در برخی منابع، او را شاگرد امام فخر رازی و استاد خواجه نصیرالدین طوسی دانستهاند. سراج آملی قصیدهای نیز در ستایش صوفی نامور روزگار خود، سیفالدین باخرزی (درگذشتهٔ ۶۲۹ ق) دارد و در آن آرزوی دیدار او را کردهاست. دیوان سراج الدین قمری آملی در سال ۱۳۶۸ شمسی به تصحیح دکتر یدالله شکری به چاپ رسید که اساس آن دستنویسی است که عمر بن محمد لالای مروزی آن را در جمادیالاول سال ۷۱۶ ق نوشتهاست و اکنون در کتابخانه چستربیتی ایرلند نگهداری میشود. سراج قمری غیر از دیوان اشعار کتابی به نثر مسجع با نام «رسالهٔ چنگ» داردکه موضوع آن آواز خوش و غمانگیز چنگ است و این که چگونه حالات و هیجانات درونی انسان را میتوان با آن پدید آورد. از این رساله نسخهای استنساخ شده در سال ۷۴۵ هجری قمری وجود دارد که در موزهٔ تاشکند نگهداری میشود. گزیدهٔ اشعار سراج قمری از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
جام زرین فلک سیم پرا کند به صبح جام زرکش به صبوحی زکف سیمبران می خور از کاسه به حدی که اگر خاک شوی مست گردند ز بوی گل تو کوزه گران شعله آتش می را چو مغان سجده گزار باشد آهی بود از ...
امروز که رونق جوانی من است می خواهم ازان که شادمانی من است عبیبش می کنید اگر چه تلخ است خوش است تلخ است ازان که زندگانی من است
چو باز شد به شکر خنده پسته دهنش گشاد تنگ شکر طوطی شکر سخنش فکند نافه ی خود آهو از حسد بر خاک به پیش چیندو زلف چو نافه ختنش زبهر خدمت قد چو سرو او در باغ بنفشه وار شود قد سرو برچمنش...
کجا کسی که چو او را صبوح دست دهد یکی قدح به من پیر نیم مست دهد سماع جان من از نعره ی بلی سازد می روان من از ساغر الست دهد به پاش درفتم ارچون پیاله برخیزد ازآنچه در دل خم سالها نشست...
هر غم که به من رسد زعشقت شادی است داد آیدم از تو هرچه آن بیدادی است در بندگیت چو سرو ثابت قدمم کز بندگی توام چو سرو آزادی است
روزی چو آه خویش سوی سدره برپرم با آنکه منتهاست هم از سدره بگذرم خاکی است این جهان که به بادی معلق است بس خاکسارم ار به جهان سردرآورم گردون اشهب است مرا بار گیر خاص در خاک اگر مراغه...
ای نعل من از غمت در آتش دل سوخته بر دلم هر آتش نبود عجب ار چو آب گردد از خجلت روی تو تر آتش اندر خور چوب شد که خود را با روی تو داشت همبر آتش می بر لب چون می تو گشته ست اندر دل جام...
باد سحری خوش حرکات افتاده ست آب ازدم او آب حیات افتاده ست عیش خوش ما چرا نباشد شیرین در باغ که سربه سر نبات افتاده ست
نی نی زهر که هست فروتر فروترم خاک رهم بجز ره ادبار نسپرم حلقه بگوش و روی پر از چین چو سفره ام زین روی سرگرفته ام و بسته ی زرم دایم ز حرص باده-که خونش حلال باد- تن جملگی دهان شده ما...
سرو نازان شود ز رفتارش پسته شیرین شود ز گفتارش شادی سنبل بنفشه دمش برخی پسته ی شکربارش همه نقش است خط چون مورش همه پیچ است زلف چون مارش پیش گلزار روی و سرو قدش سرو پست وی است و گلز...
از آتش اهل عصر جز دودی نیست وز هیچ کسم امید بهبودی نیست دستی که زجور چرخ بر سر دارم در دامن هرکه می زنم سودی نیست
صدری که برکشید کفش ورچه چاکرم چون تیغ آفتاب به چرخ زره ورم عالی گهر علی شرف الملک فخر دین کاسباب دولت است به سعیش میسرم ای گفته و همه سخنان تو حق که من دستور چرخ پایه و صدر فلک درم...
ای به دو چشم نرگسین آفت روزگار من طره بی قرار تو برده ز من قرار من گرچه خمار وصل تو گشت ملازم سرم هم به شراب لعل تو دفع شود خمار من ای یمنی ستاره بر آرزوی مه رخت شرط بود که هر شبی ...
ای مطلع خورشید زه پیرهنت شب درشکن طره ی عنبر شکنت گفتی شب هجر توکنم روز وصال دیدی که چو صبح اول آمد سخنت