شمارهٔ ۱
به مژه دل ز من بدزدیدی ای به لب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل ز من ببری این شگفتی که دید دزد به مزد

ابوسَلیک گُرگانی یا ابوسُلیکِ گرگانی از قدیمترین شاعران پارسیگوی دورۀ اسلامی است. محمد عوفی او را معاصر عمرو لیث و فیروز مشرقی دانسته است. منوچهری دامغانی او را از شعرای کهن خراسان و در ردیف استادان بزرگ پیش از خود دانسته است. او در کنار محمد بن وصیف سجزی، حنظله بادغیسی و فیروز مشرقی از قدیمترین قطعهسرایان در زبان فارسی است. حضور این شاعران در دربار صفاریان، دلیلی است مبنی بر تشویق زبان فارسی توسط صفاریان. ابوسلیک گرگانی آخرین شاعر دورۀ طاهریان و سامانیان است و در لبابالالباب و مجمعالفصحاء دو قطعه از اشعار او در چهار بیت ضبط شده است. چند بیت دیگر از اشعار ابوسلیک را میتوان در فرهنگ جهانگیری، فرهنگ رشیدی و المعجم فی معاییر اشعار العجم یافت. به گفتۀ سعید نفیسی از اشعار این شاعر ده بیت در میان است. هر چند اشعار برجای ماندۀ ابوسلیک اندک است، نام او را در شمار معدود شاعرانی آوردهاند که پیش از رودکی شعر فارسی سرودهاند و در مقابل زبان و ادبیات عرب سعی در احیای ادبیات ملی خود داشتهاند. به گفتۀ بدیعالزمان فروزانفر باید تصدیق کرد این شاعر همچون دیگر شعرای پارسیگوی، نخست از عربی به خوبی اطلاع داشته و شعر عربی میگفته است. این فقره گذشته از حدس به ادلۀ تاریخی هم تأیید میشود. منوچهری دامغانی در یکی از اشعار خود نام او را میبرد و میگوید: بوالعلی و بوالعباس و بوسلیک و بو مثل / آنکه آمد از لوالج آنکه آمد از هری از حکیمان خراسان کو شهید و رودکی / کو شکور بلخی و بوالفتح بُستی هکذی اشعار او به کوشش آقای مجید اماموردی به نقل از کتابهای اشعار پراکندهٔ شعرای فارسی زبان به کوشش ژیلبر لازار و همچنین شرح احوال و اشعار شاعران بیدیوان در قرنهای ۳/۴/۵ هجری به تصحیح محمود مدبری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به مژه دل ز من بدزدیدی ای به لب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل ز من ببری این شگفتی که دید دزد به مزد
در جنب علو همتت چرخ ماننده وشم پیش چرغ است
خون خود را گر بریزی بر زمین به که آب روی ریزی در کنار بت پرستیدن به از مردم پرست پند گیر و کار بند و گوش دار
چنان مستغرقم در غم که مطرب اگر در غم سراید غم فزاید
در این زمانه بتی نیست از تو نیکوتر نه بر تو بر شمنی از رهیت مشفق تر
از فرط عطای او زند آز پیوسته ز امتلا زراغن
ای میر بوحمد که همه محمدت همی از کنیت تو خیزد وز خاندان تو
خوش آن نبیذ غارچی با دوستان یک دله گیتی به آرام اندرون مجلس به بانگ و ولوله
بر مرادت چون نگردد تا قیامت دور چرخ کز تو در سیرند دایم مهر و ماه و دزدمه