شمارهٔ ۱۰ - دربارهٔ بیبی عالم، همسر شاعر
میرزا حبیب خراسانیشکسته زلف بتی مست در سرای من است
که روی دلکش او باغ دل گشای من است
فرشته خوی و پری روی و آدمی رفتار
به جای من مگر او رحمت خدای من است
منم غلامش و خود را غلام من خواند
چه نادر است که هم شاه و هم گدای من است
به هرچه خوانمش از جان اسیر حکم من است
به هرچه گویمش از دل مطیع رای من است
میان جان و دل من همیشه جای وی است
کنار زلف و بر او هماره جای من است
چنان موافق طبع است و دلنشین خیال
که آفریده مگر گویی از برای من است
مگر که آب و گلش در هوای من به سرشت
خدای من که هوایش همه هوای من است
چنان رضای من از جان و دل بجوید کش
هوا هوای من است و رضا رضای من است
به هیچ روی نگنجد میان ما سخنی
که اقتضای وجودش به اقتضای من است
عجب موافق طبع است و سازگار مزاج
چه لقمه ای ست که درخورد اشتهای من است
