شماره ۲۸ - ترکیب دیگر
میرزا حبیب خراسانیباد صبا نکهت جان میدهد
مژده ز اسرار نهان میدهد
از دم پیراست مگر این نسیم
کو نفس بخت جوان میدهد
نفحه عیسی است که در مرغ گل
جان و دل و روح روان میدهد
نسیه زاهد که دروغ است ولاف
پیر مغان نقد روان میدهد
معجزه پیر من از یک نظر
روح یقین را بگمان میدهد
سرو بهشت است که از هر ورق
هر چه دلت خواست همان میدهد
هر چه شنیدی ز جمال قدیم
روشن و تابنده نشان میدهد
هر که بود کور و کر از یک نفس
گوش دل و عین عیان میدهد
خواب مکن خواب بهنگام نیست
وقت سحر جز قدح و جام نیست
وحشی و با هیچکس اورام نیست
دانه و دامش چه بود زلف و خال
صید بجز دانه این دام نیست
نامه و پیک از چه فرستی بمن
خویش بیا بوسه به پیغام نیست
چون بجز ابرام نگردی تو رام
چاره بجز کدیه و ابرام نیست
جز لب و چشم تو در این بزم عیش
می زده را پسته و بادام نیست
مجلس خاص است وره عام نیست
هر دمی از باده دو عید آورند
بو که دلی مست و خرابت دهند
یک دو کتابی بزن از دست پیر
در عوض کوثر و تسنیم و خلد
ناله نی نفخه صور آمده است
می زده را روز نشور آمده است
مطرب از این راز که در پرده گفت
نیمه شبان پرده یاران درید
خون صراحی است که در ساغر است
یا سر اندیشه که ساقی برید
شیخ که در میکده دوش آرمید
هر چه خدا گفت و پیمبر شنید
سبحه که یکرشته و صد دانه بود
خشت و گلش از در میخانه بود
گاه به چین گاه به فرغانه بود
محرم آن طره که با صد زبان
دم نزد از پیچ و خمش شانه بود
ناله ای از استن حنانه بود
در پی آن یارکه در خانه بود
خانه چو ویرانه شد آمد بدست
هر چه شنیدی دگر افسانه بود
ارض جنان روز ازل ساده بود
در دلت از ساغر می جوش باد
هر چه بجز باده بود یاد او
بر سر و بر دوش تو روپوش باد
دوش زدی می که شدت نوش جان
نوشتر امشب میت از دوش باد
شب همه شب خفته در آغوش باد
هر که بود با تو حریف و ندیم
همچو تو مستانه و مدهوش باد
هر چه گذشته است از این داستان
لعلت از آن واقعه خاموش باد
این من و تو خیزد اگر از میان
هر چه بود زان تو هست آن من
عرصه شش سوی زمین کرده اند
ساحت زندان که چنین دلگشا است
با دل و جان تو دل و جان من
فاتحه و خاتمه در مدح تو است
هر چه نوشته است بدیوان من
در معانی که در او سفته ام
خوردن می باشد اگر چه ثواب
علم بسی خواندم و دیدم کتاب
وسمه و حنا است زنان را خضاب
خیز که تا در بر دل ره کنیم
بر در میخانه بهر دم دو عید
دلکش و مستانه و سعد و سعید
مفتی و شیخ است که در خانقاه
این یک قایم بود آن یک حصید
غمزه ساقی است که در یک نظر
هر که مزید از لب لعلش سرود
سبحه که صد دانه و یکدام بود
باده کشان وقت صبوح آمده است
می بقدح راحت روح آمده است
توبه اگر چند نصوح آمده است
نزد حریفان بوضوح آمده است
انده و اندیشه چه طوفان نوح
می بمثل کشتی نوح آمده است
از قدح می که جموح آمده است
بر دل زاهد که قروح آمده است
ساغری ای ترک که رفتم زدست
باده بابرام تو را داده اند
میزند از چشم و لبت جوش می
دردی پیمانه تو را نوش باد
باده نهانی زده ای نیمه شب
زود برو شحنه بدنبال تو است
شیخک در پرسش احوال تو است
از تن و سر خرقه و دستار بر
عور چو گشتم عسس و شحنه را
شماره ۲۸ - ترکیب دیگر - میرزا حبیب خراسانی | ناهید