شمارهٔ ۱۳۳
میرزا حبیب خراسانیگاهی سخن از عشق بگویید بگویید
گه در ره توحید بپویید بپویید
هر چند که این کام بجستن نشود رام
چندانکه توان جست بجویید بجویید
شمامه حال است که از باغ وصال است
شمامه این باغ ببویید ببویید
ای سبز گیاهان که همه خشک خزانید
این فصل بهار است برویید برویید
این دام ببرید و بر آن بام بپرید
این خام بدرید و بدان کام بپویید
ای زنده تن و مرده دلان چند خموشید
بر سوک دل مرده بمویید بمویید
با آب از این جامه پلیدی نتوان شست
با آتش سوزانش بشویید بشویید
لیلید و نهارید و خزانید و بهارید
بر قید و شرارید و سفالید و سبویید
آیینه جانید و همه راز نهانید
یک رویه عیانید و چو آیینه دو رویید
هم در کف قهرید و هم اندر سر مهرید
هم در دل بحرید و هم اندر لب جویید
رنجور و طبیبید و نه جانید و نه جسمید
سرید و ضمیرید نه رویید و نه مویید
این شعر حبیب است مگر نافه طیب است
بر لحن غریب است بگویید بگویید
