شمارهٔ ۲۹۲
میرزا حبیب خراسانیجان و تن را به عشق سودا کن
ما و من را به عشق سودا کن
زنده بی عشق مرده در کفنی
این کفن را به عشق سودا کن
جان چو یوسف به تن چو پیراهن
پیرهن را به عشق سودا کن
جان سلیمان و تن چو اهریمن
اهرمن را به عشق سودا کن
جان چو مور است و تن به سان لگن
این لگن را به عشق سودا کن
عشق چون باز و عقل چون زغن است
این زغن را به عشق سودا کن
عقل بر پای عشق چون رسن است
این رسن را به عشق سودا کن
عشق چون روح و عقل چون بدن است
این بدن را به عشق سودا کن
