شمارهٔ ۴۷
مجد همگرفخر دارد پارس بر کل اقالیم زمین
از مکان چون هست کانون وداد و داد و دین
خسرو عادل ابوبکر آن که رای راستان
خواندش از راست رایی شهریار راستین
آن جوابختی که دولت زایدش از آستان
وآن جهان بخشی که دریا ریزدش از آستین
آن خداوندی که در اعطا دهد اموال کان
وان عدوبندی که در هیجا کشد اموال کین
زفتی از دستش چنان نالان که اجزاء زمان
رادی از طبعش چنان بالان که اشجار زمین
بر حسود او فلک دارد خدنگ اندر کمان
بر عدوی او جهان دارد نهنگ اندر کمین
خنجر هندو نهادش شد جهان را پاسبان
چشم بگشا ای جهان وین پاسبان دین ببین
در حضر با هم نشینان در سفر با همرهان
رفق سازد تا شدندش هم رهی و هم رهین
