شمارهٔ ۲۸
مجد همگرنیست روزی که مرا از تو جفایی نرسد
وز غمت بر دل من تازه بلایی نرسد
نگذرد بر من دلسوخته روزی به غلط
که در آن روز مرا تازه جفایی نرسد
این زمان عیسی ایام تویی بهره چرا
دل بیمار مرا از تو دوایی نرسد
اگر از سنگدلی کوه شدی از چه سبب
برسر کوی توام هویی و هایی نرسد
بر سر کوی تو جان دادم و دانم به یقین
کز سر کوی توام بهره وفایی نرسد
تاج خوبانی و این سر که تو داری صنما
تاج وصل تو به هر بی سر وپایی نرسد
به زر و زور بدیدم که بیابم وصلت
که چنان گنج به هر کیسه گشایی نرسد
گر سر من ببرد خنجر عشق تو رواست
کآنکه از سر کند اندیشه به جایی نرسد
از قلم کم نتوان بود نبینی که قلم
تا نبرند سرش را به بقایی نرسد
