خاتمة الکتاب
حمیدالدین بلخیچون این مقامه بیست و چهارم تحریر افتاد وقت و حال را از نسق اول تغییر افتاد ساقی نوایب در دادن آمد و عروس مصایب در زادن نه دل را رأی تدبر ماند ونه طبع را جای تفکر
غوغای تدبیر از سلطان تقدیر بهزیمت شد نظم احوال را قوافی نماند و در قدح روزگار شراب صافی نه نه خاطر قدرت معنی سفتن داشت و نه زبان قوت سخن گفتن
عن هوی کل صاحب و خلیل
شغلتنی نوایب و خطوب
چون در اوایل این تسوید بستان طبیعی در طراوت بود و میوه ربیعی با حلاوت طبع در چمن باغ و خاطر در مسند فراغ بود
اکنون همه نسیم ها سموم گشت و همه شهدها سموم همه سینه ها خنق خانه شداید گوناگون و همه دلها محط رحل مکاید روز افزون
قلم از تحریر این سخن استعفاء می خواست و زبان از تقریر این حال استغفار می کرد اختتام این سخن نسق افتتاح نداشت و رواح این ترکیب جمعیت صباح نه
از نقاش قریحت جز صورت فضیحت پدید نبود و قفل بسته خاطر را جز خاموشی کلید نه شب آبستن بر فرش حمل نهادن سر نا خلف زادن داشت
