شمارهٔ ۷۳ - در این قصیده ابو المعالی نصر بن محمد را مدح کند
سید حسن غزنویای راحت روح و رامش تن
وصل تو طرب فزای و شیون
بر بوی لب تو عقل سر مست
وز رنگ رخ تو خانه گلشن
از شرم چو روی برفروزی
گویی که بلور شد ملون
آهن دلی ای پری رخ ار چند
ترسان باشد پری ز آهن
با دوستی تو ای تو غافل
دور از تو شدم به کام دشمن
آید به دلم که باز باشم
از غم به غرور عقل کودن
بر چون من بنده هوا خواه
ای جان جهان مبر چنین ظن
آنرا که گرفت غم گریبان
کی گیرد عقل طرف دامن
وین طرفه که بی رخت بهر شب
شهمات همی شود معین
از من خود واکشیده داری
گویی که من آبم و تو روغن
در بندگی تو چون درستم
عهدم چو دو زلف خویش مشکن
