شمارهٔ ۴۸۹
خرامد یار من مستانه هر راهی دچار آید مگر یک بار هم از کوچه راه انتظار آید گوارا نیست آب زندگانی بی حریفانم به حسرت می کشم پیمانه ای تا گل به بار آید شرابی چون ندارم با کباب خویش می
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
خرامد یار من مستانه هر راهی دچار آید مگر یک بار هم از کوچه راه انتظار آید گوارا نیست آب زندگانی بی حریفانم به حسرت می کشم پیمانه ای تا گل به بار آید شرابی چون ندارم با کباب خویش می
بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم را به باد دامنی روشن نما شمع مزارم را نمی آید به لب افسانه بخت سیاه من نگاه سرمه سایی تیره دارد روزگارم را نگاهی کن که فارغ گردم از درد سر هستی بی
خوشا دمی که مرا دیده از غبار برآید ز گرد هستیم آن نازنین سوار برآید همین بس است که خود چاک می زنم به گریبان ز دست کوته ما بیش ازین چه کار برآید ز سرگذشته به راهت نشسته ایمکه تاکی ن
نسیم حالت آور پای کوبان تردماغ آمد به دل ها ذوق دست افشانی گل های باغ آمد کدوی خشک زاهد را دماغ از بوی می تر شد بحمدالله که آب رفته ما را در ایاغ آمد رگ برق قدح ره می زند خلوت گزین
پیمانه گرد کلفت صد ساله می برد آلودگی ثلاثه غساله می برد پیداست حال عشرت گلگشت روزگار از داغ حسرتیکه به دل لاله می برد یاری که باری از دل ما کم کند کجاست گاهی غبار خاطر ما ناله می