شمارهٔ ۶۱۸
با یاد نرگست چو می ناب می زدم پیمانه را به گوشه محراب می زدم آن کبک مستم از می مشرب که عمرها در چنگل عقاب شکر خواب می زدم آن بلبلم که از اثر رنگ و بوی عشق در خشک سال نغمه شاداب می
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
با یاد نرگست چو می ناب می زدم پیمانه را به گوشه محراب می زدم آن کبک مستم از می مشرب که عمرها در چنگل عقاب شکر خواب می زدم آن بلبلم که از اثر رنگ و بوی عشق در خشک سال نغمه شاداب می
چون شاخ گل از باد سحر بار فشاندم در دامن مطرب سر و دستار فشاندم بنیاد هوس ریخت ز پا کوفتن دل بر هر دو جهان دست به یکبار فشاندم فیض کرم ابر سیه کاسه چه باشد مژگان تر خویش به گلزار ف
زهی از خار خارت شعله در جان گلستان ها را ز لعلت مهر خاموشی به لب سوسن زبان ها را بهار عارضت هر گوشه صد بی خانمان دارد زدند آتش ز شوقت عندلیبان آشیان ها را نه در کنعان نه در بازار م
از دیده ی دل پرده ی پندارگرفتیم تا رخصت نظاره دیدار گرفتیم بستیم چو از رد و قبول دگران چشم تشریف قبول نظر یار گرفتیم نشنیدکسی حرف زباد از دهن ما گفتار به اندازه کردار گرفتیم خون دل
راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیم در سنگ فروغ شرر خویش گرفتیم تا خیره ز نورش نظر مهر نگردد در گرد یتیمی گهر خویش گرفتیم هرگز نگرفته ست رگ ابر ز دریا این بهره که از چشم تر خویش گرفتی