شمارهٔ ۷۴۸
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن آبروی خرد خام چه خواهد بودن گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی انتقام قفس و دام چه خواهد بودن ابر دامن کش و گلشن خوش و ساقی ست کریم خارخار غم ایام چه خ
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن آبروی خرد خام چه خواهد بودن گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی انتقام قفس و دام چه خواهد بودن ابر دامن کش و گلشن خوش و ساقی ست کریم خارخار غم ایام چه خ
خودی بردار از پیش نظر حسن دلارا بین بکش بر چشم خواب آلود دست آن چشم شهلا بین نمی سوزد دلم بر حال دل مستی تماشا کن نمی سازد سرم با شور سودا شور سودا بین ز بیدادش نکردم شیوه ای سیر ت
آموخت چو اشکم روش ره سپری را بستم به میان توشه خونین جگری را درکوچه دنیا گذر افتاده گذشتم پروای نشستن نبود رهگذری را در محکمه شرع بصیرت به گدایی دعوی نرسد سلطنت در به دری را حیرتکد
نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین صنمی را نبود برهمنی بهتر ازین طرفه دستی ست غمت را به خراش جگرم تیشه سعی نزد کوهکنی بهتر ازین جز حدیث لب لعلت به زبانم نگذشت چه کنم یاد ندارم سخنی ب
ز فیض آبرو سبز است نخل مدعای من به آب خویش می گردد چو گرداب آسیای من به معراجی رسانیده ست سروت سرفرازی را که ترسم کوته افتد طره ی آه رسای من نمی دانم به دام کیستم لیک این قدر دانم