شمارهٔ ۲۲۹
رخسار تو را تازگی از چشم تر کیست این خرمی از فیض بهار نظر کیست حاشا چه کند ترک نگاه تو ز قتلم این دشنه ی آلوده به خون در کمر کیست لب می مکم از مایده ی درد خدا را زهر این همه شیرین
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
رخسار تو را تازگی از چشم تر کیست این خرمی از فیض بهار نظر کیست حاشا چه کند ترک نگاه تو ز قتلم این دشنه ی آلوده به خون در کمر کیست لب می مکم از مایده ی درد خدا را زهر این همه شیرین
تا فکند از نظرآن سروسرافراز مرا شده هر شاخ گلی چنگل شهباز مرا نه سپند است ندانم دل بی طاقت کیست سوخت در بزم تو از شعله آواز مرا من که از دل شده ام در غم صیاد اسیر چه ضرور است شکستن
برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشست تا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست بود از نوای من همه جا شعله ها بلند خامش نشستم آتش سوزان فرو نشست اشکم کمر به کینه افلاک بسته بود مژگان ز گریه بس
ما را تن ضعیف به زندان عالم است این هم که زنده ایم ز دستان عالم است از شورش جهان سر زلف حواس من آشفته تر ز حال پریشان عالم است کامش به غیر دانه دل آشنا نشد مور قناعتم که سلیمان عال
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است رونق ده حسن است فراوانی عاشق آرایش رخساره ی شه گرد سپاه است دل خانه تهی کرده ز خود تا تو درآیی چون حلقه ی در د