شمارهٔ ۴۴۵
عذار ساده اش خط غباری در نظر دارد غزال چشم مست او خماری در نظر دارد قفس پرورده ام اما به بخت سبز می نازم دلم از یاد او باغ و بهاری در نظر دارد فرو شد از رگ مژگان به کوثر موج استغنا
۹۱۲ شعر از حزین لاهیجی
عذار ساده اش خط غباری در نظر دارد غزال چشم مست او خماری در نظر دارد قفس پرورده ام اما به بخت سبز می نازم دلم از یاد او باغ و بهاری در نظر دارد فرو شد از رگ مژگان به کوثر موج استغنا
دهد ساقی اگر ساغر چنین مخمور نگذارد بود گر جلوه مستانه این مستور نگذارد به افسونی طبیب عشق درمان کرد دردم را محبت را دم عیسی بود رنجور نگذارد در آن بزمی که من پیمانه توحید پیمایم خ
کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید که تا میخانه هم با خرقه تزویر می آید مزن دم با من آتش نفس در شکرافشانی تو را ای صبح خام از کام بوی شیر می آید دلا آسان نمی آید به کف سامان آزادی
نه تاب دوری و نه طاقت دیدار می باشد به دل کار محبت زین سبب دشوار می باشد دلی کو می پرد در حسرت خورشید رخساری نصیبش شبنم آسا دیده بیدار می باشد شد از خط عذارت روشن این معنی که در عا
ز چابک دستی دل در کفم خارا زبون افتد ز برق تیشه من آتشی در بیستون افتد عنان برتافتم از کین گردون ناله خود را نیالایم به خونش تیغ چون دشمن زبون افتد گره تا می توانی زد بزن ای چرخ بر