شمارهٔ ۱۴۲
ز افسانه کی به شب مژه ما به هم رسد از حرف و صوت کی لب دریا به هم رسد
۳۴۷ شعر از حزین لاهیجی
ز افسانه کی به شب مژه ما به هم رسد از حرف و صوت کی لب دریا به هم رسد
هرکس که نظر باز به آن زلف دوتا شد درحلقه زنجیر نظر بند بلا شد هر ذره خاکیست جدا تشنه خونی رحم است بران قطره که از بحر جدا شد
سخن چون می سرایم کلک شکربار می سوزد گلوی این نی از شیرینی گفتار می سوزد دل از خامی چرا بندم به برق عمر مستعجل نفس در سینه ام از گرمی رفتار می سوزد
رنگت به خون لاله قدح در خمار زد بوی تو راه قافله نوبهار زد خورشید را نگشته میسر درین بساط نقشی که از رخ تو دل داغدار زد
شراب لعلی آن نوش لب به ما چه رسد ز آب خضر به ما خون گرفته ها چه رسد چو نی فتاده مرا همدمی به دم سردان تن نحیف مرا تا ازین هوا چه رسد