شمارهٔ ۳۱۵
به بالینم نشستی قد به ناز افراشتی رفتی نهال حسرتی در سینهء من کاشتی رفتی ندادی فرصت آن تا بمالم دیده بر پایت به مشتی خاکساران سرگرانی داشتی رفتی به دنبالت نیارم تا نگاه حسرتی کردن
۳۴۷ شعر از حزین لاهیجی
به بالینم نشستی قد به ناز افراشتی رفتی نهال حسرتی در سینهء من کاشتی رفتی ندادی فرصت آن تا بمالم دیده بر پایت به مشتی خاکساران سرگرانی داشتی رفتی به دنبالت نیارم تا نگاه حسرتی کردن
من بلبلم و گلبن من یار منستی آن طرف بناگوش سمن زار منستی میدان جهان تنگ بود کوکبه ام را منصورم و این دار فنا دار منستی گفتی دل و جان صرف شود در سر کارم این کار رقیبان نبود کار منست
سخنها از وفا می گفتی و جور و جفا کردی به ما دیدی چه ها می گفتی و آخر چه ها کردی هلاکت الفتت گردم که از جادو نگاهیها دل شوریده را از من مرا از دل جدا کردی حزین آتش زدی پروانه سان مح
غم دل با تو زان گویمکه دانم شاد می گردی چو گنج از خاطر ویران من آباد می گردی ز جام حسن سرمستی به کار خویش هشیاری نه غافل از ستم نه آگه از فریاد می گردی
دلم را کرده یک پیمانه خون لعل می آلودی به جان دارم ز شکر خنده ای داغ نمک سودی