شمارهٔ ۴۶
اگر بینم شبی در خواب روز خردسالی را به عمری می کنم تعبیر این خواب خیالی را شه آراید به چشم ناقصان تمثال خالی را نمود رنگ و بو از پشم باشد شیر قالی را به هم طومار زلف یار را مشاطه م
۳۴۷ شعر از حزین لاهیجی
اگر بینم شبی در خواب روز خردسالی را به عمری می کنم تعبیر این خواب خیالی را شه آراید به چشم ناقصان تمثال خالی را نمود رنگ و بو از پشم باشد شیر قالی را به هم طومار زلف یار را مشاطه م
به پیری می کشیم آسوده بار زندگانی را که صرف آن جوان کردیم ایام جوانی را
حق تعلیم دارم خوش قدان بوستانی را که سرو از مصرع من یاد می گیرد روانی را سخنهای خسان چون بانگ نی باد است در گوشم به یکدم می شناسم آشنایان زبانی را
نباشد ناقه ای جز شوق مجنون الهی را به دریا می رساند جذبه ی سیلاب ماهی را سر هرکس که از همت چو ادهم گردن افرازد به نعلین گدایان می فروشد تاج شاهی را
چو شیشه بود تمنا تن کبود مرا فلک به سنگ جفای تو آزمود مرا نهفته بود مرا جسم چون شرار به سنگ وصال سوخته جانی ز خود ربود مرا