شمارهٔ ۹
دادی به باد طره عنبر سرشت را کردی کساد نکهت باغ بهشت را سر شمع سان ز داغ به آتش که می دهد آیا کسی چه چاره کند سرنوشت را
۳۴۷ شعر از حزین لاهیجی
دادی به باد طره عنبر سرشت را کردی کساد نکهت باغ بهشت را سر شمع سان ز داغ به آتش که می دهد آیا کسی چه چاره کند سرنوشت را
نباشد دل چرا از لطف یار امیدوار امشب به راهش قاصدی دارم چو چشم انتظار امشب
شد قسمت خال توکه مشک ختن ماست بوسیدن آن لب که زیاد از دهن ماست مژگان تر به هجر تو ابر بهار ماست در جوش داغ سینه ما لاله زار ماست
شراب تشنه بسی موج زد ایاغ کجاست کباب سوختگی بوی زد دماغ کجاست
فصل بهار عشق و تماشای اشک ماست چشم سفید ما کف دریای اشک ماست مستی که پشت پا به جهان خراب زد طوفان سیل بادیه پیمای اشک ماست بر کف گرفته کاسه دریوزه از صدف دریا گدای گوهر والای اشک م
دعوی گر جاهل به بغل دشمن خود داشت افعی به گریبان ز رگ گردن خود داشت
روزی که غمزه اش به من خسته جنگ داشت هر جای دل که دست نهادم خدنگ داشت می خواستم که خرقه به ساغر بیفشرم ضعف خمار دست مرا زیر سنگ داشت
با چشم سیر نعمت دنیا چه حاجت است تا آبرو به جاست به دریا چه حاجت است عمری ست کز تپانچه رخی سرخ می کنیم ما را به سرخ رویی صهبا چه حاجت است ژولیده موی بر سر ما تاج خسروی ست شوریده را
مستی چشم یار ز پیمانه خود است خواب بهار پرده افسانه خود است غمهای مایه دار تو از دل نمی رود این گنج شاهوار به ویرانه خود است
خار رهت به روضه رضوان برابر است خاک درت به چشمه ی حیوان برابر است از شوخی نگاه تو آموختم سخن هر نقطه ام به چشم غزالان برابر است خود را به چنگ لطمه دنیا نیفکنی این موجه سراب به طوفا
تا بود داغها دل آزرده حال داشت این مرغ پرشکسته چمن زیر بال داشت در گلشن از جمال تو ای آفتاب روی شبنم نبود گل عرق انفعال داشت