شمارهٔ ۳۱۱
حزین لاهیجیتا شانه خشک دستم بی زلف یار مانده
کارم زدست رفته دستم ز کار مانده
صبح جوانی ما بگذشت و شام پیریست
ازکف شراب رفته در سر خمار مانده
چون شمع آتشین دل خود را چرا نسوزم
ایام عیش رفته شبهای تار مانده
تا شانه خشک دستم بی زلف یار مانده
کارم زدست رفته دستم ز کار مانده
صبح جوانی ما بگذشت و شام پیریست
ازکف شراب رفته در سر خمار مانده
چون شمع آتشین دل خود را چرا نسوزم
ایام عیش رفته شبهای تار مانده