بخش ۱
صبح نتابیده هنوز آفتاب وانشده دیدۀ نرگس ز خواب تازه گل آتشی مشک بوی شسته ز شبنم به چمن دست و روی منتظر حولۀ باد سحر تا که کند خشک بدان روی تر ماه رخی چشم و چراغ سپاه نایب اول به وج
۴ شعر از ایرج میرزا
صبح نتابیده هنوز آفتاب وانشده دیدۀ نرگس ز خواب تازه گل آتشی مشک بوی شسته ز شبنم به چمن دست و روی منتظر حولۀ باد سحر تا که کند خشک بدان روی تر ماه رخی چشم و چراغ سپاه نایب اول به وج
از طرفی نیز در آن صبح گاه زهره مهین دختر خالوی ماه آلهۀ عشق و خداوند ناز آدمیان را به محبت گداز پیشۀ وی عاشقی آموختن خرمن ابناء بشر سوختن خسته و عاجز شده در کار خود واله و آشفته جو
سبزه نگر تازه به بار آمده صافی و پیوسته و روغن زده سرسرۀ فصل بهاران بود وز پی سر خوردن یاران بود همچو دو پروانۀ خوش بال و پر داده عنان بر کف باد سحر دست به هم داده بر آن سر خوریم گ
بود به بند تو خداوند عشق خواست نبرد گلویت بند عشق باش که حالا به تو حالی کنم دق دل خود به تو خالی کنم ثانیه ای چند بر او چشم بست برقی از این چشم به آن چشم جست یک دوسه نوبت به رخش د