بخش ۵۲ - برخورد دو سپاه
ایرانشان ابن ابی الخیرشه چین چو با لشکر آن جا رسید
چنان ساخته آتبین را بدید
هم از پشت شبرنگش آواز داد
که ای بدکنش ریمن بدنژاد
در این بیشه چندی توانید بود
چو آمد زمانه ز چاره چه سود
سوی ره شتابد ز سوراخ مار
چو از وی برآرد زمانه دمار
چو بر آتبین افگنم چشم خویش
برانم بر او بی گمان خشم خویش
به جان برادر که شاه من است
به هر کار پشت و پناه من است
که زنده نمانم ز جمشیدیان
سواری که بندد به کینه میان
شما را همه پیش این شوربخت
بیاویزم از شاخ های درخت
کشم هر گره را به پادافرهی
فرستم به شهری سر هر مهی
چنین گفته بود آتبین با سپاه
که بر پاسخ او ببندند راه
بود کز شتاب اندر آید به آب
که از کار دیو است کار شتاب
