بخش ۶۴ - پاسخ کوش دربارهٔ پیوستن به شاه چین - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۶۴ - پاسخ کوش دربارهٔ پیوستن به شاه چین
ایرانشان ابن ابی الخیرسخن های شیرین و امید بخت
جوان را یکایک فرو بست سخت
به دستور شاه آن زمان گفت کوش
که بر من کنون راز خسرو مپوش
نباشم من ایمن ز پاداش شاه
که بر دست من شد برادر تباه
بترسم کز آن کشته یاد آیدش
روان من از خشم باد آیدش
دلش را کشد دیو وارون بدان
که برگیرد آیین و رای بدان
به پادافره از من برآرد دمار
کس آگاه نه از دل شهریار
بدو گفت به مرد کای شاهزاد
از این کارت اندیشه در دل مباد
گناه از نخست از وی آمد پدید
از آن گه که یزدان تو را آفرید
تو را برد و در بیشه چین فگند
وز آن پس فرستاد چندان سپاه
نه خود بر پی اسب او تاختی
گر او بر تو خود دسترس یافتی
دو تن چون به کشتی ببندد میان
به خاک اندر آید یکی بی گمان
چو باشند دو نامور هم نبرد
یکی را بر آرد زمانه به گرد
از این کار هرگز تو را باک نیست
و دیگر که فرزند ضحاک نیست
نه باب تو دارد جز از تو پسر
پس از مرگ ایشان به دشمن رسد
بر آن بد کزان کار بر من رسد
اگر شاه چین بر تو آرد گزند
به دشمن دهد تاج و تخت بلند
کرا گفت یابی تو از روزگار
از این پادشاهی برآرد دمار
نه دیوانه گشته ست شاه بزرگ
که سوی گله راند از کوه گرگ
به انگشت کس دیده خود نکند
چو فرمان دهی بازگردم به راه
بگیرم به سوگند من دست شاه
که هرگز نیندیشد از کار تو
نیارد به روی تو از کار تو
به سوگند چون شاه را بند گشت
به مرگ پسر خوار و خرسند گشت
چو بند گران است سوگند مرد
به سوگند داننده یاری نکرد
تو نیز ای سرافراز فرزند کوش
مگر ز آن نبیره ی سواران جم
یکی مار گردد به دست تو کم
دل شاه گردد به تو رام و شاد
همه هرچه گفتی به جای آورم
ولیکن تو سوگند کن یاد نیز
که از من نداری نهان هیچ چیز
بگویی به شاه آنچه گفتی به من
به پیمانش بسته کنی جان و تن
جهاندیده به مرد سوگند خورد
به خورشید و بر گنبد لاجورد
به ماه و به مهر و روان و سروش
که گر بد سگالد به تو شاه کوش
ستانم به کام تو پیمان اوی
ز به مرد چون شد دل کوش رام
همی خواست تا بازگردد ز کام
بدو گفت به مرد کای نیکرای
زمانی هم ایدر نگه دار جای
به من بر یکی حمله آور درشت
بدان تا نمایم ز پیش تو پشت
بر آن تا سپه را نیاید گمان
که ما را فتاد آشتی این زمان
گهی در نبرد و گهی در گریز
چو هور از هوا سوی هامون رسید
چنین گفت به مرد کای شرزه شیر
به پیمان کنم جان شاه استوار
یکی شمع بر نیزه بندم دراز
میان من و تو همین است راز
چو بینی بدان کآمدم با سپاه
تو برساز کار و برآرای گاه
بنه با سراپرده و هرچه هست
رها کن که ایدر خود آید به دست
تو باید که زی ما رسی تندرست