بخش ۱۰۷ - نامه کردن کوش به سوی ضحاک - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۱۰۷ - نامه کردن کوش به سوی ضحاک
ایرانشان ابن ابی الخیرهمان گه نبیسنده را خواند پیش
سخن راند با او ز اندازه بیش
به ضحاک فرمود تا نامه کرد
سخن ها روان از سر خامه کرد
که شاه جهان جاودان شاه باد
هنر رهبر و بخت همراه باد
سرش سبز بادا و گردونش گاه
بلند اختر افسر ستاره سپاه
همانا ز کار پدرم آگهی
رسیده بود پیش تخت مهی
بماناد جاوید شاه بزرگ
جهان بنده پیشگاه سترگ
ز کردار من بنده مهربان
کمر بسته با رنج روز و شبان
مگر دشمن شاه را کم کنم
همه کاخشان پر ز ماتم کنم
از آن پس که ده سال کردیم جنگ
به کوه و به بیشه به تیغ و به سنگ
چو درماند ناکام ترکش بریخت
برفت و به کوه بسیلا گریخت
که دارم من آن کوه و دریا حصار
همانا که دشمن به چنگ آورم
به فرمان نهادم کنون چشم و گوش
چه فرمایدم شاه پاکیزه هوش
وگر راه این کوه دارم نگاه
روان پیش فرمانش قربان کنم
وز آن پس در گنج ها باز کرد
ز هرگونه ای هدیه ای ساز کرد
ده اشتر ز زر و گهر کرد بار
یکایک چنانچون گل و یاسمین
همان هندوی تیغ و برگستوان
ز لشکر گزین کرد پس دو هزار
به دستورشان داد و اندرز کرد
کز این پس شتابید چون باد و گرد
چو نوشان چنان خواسته برگرفت
سبک با سواران ره اندر گرفت
دو منزل یکی کرد دستور چین
چنین تا به درگاه شاه زمین
که گشت از برادرش گیتی تهی
به جایش نشسته ست بر تخت کوش
ز نوشان خبر یافت کآمد ز راه
فرستادشان خوردنی ها و ساز
سزاوار و در خورد راه دراز
برآسود یک هفته از رنج راه
به هشتم بیامد به درگاه شاه
چنین گفت گوینده دستور چین
نهاد آن زمان نامه در پیش شاه
همان خواسته برد در پیشگاه
بدو نامه برخواند پس ترجمان
ز نامه چو آگاه شد شاه زوش
چه داری بدو گفت پیغام شاه
که دانم که آگاهی از روزگار
که ننهاده ام تیغ هندی ز دست
شب و روز با دشمن شه به جنگ
به بیشه گه و گاه بر کوه سنگ
که چون او نبرده نبد در زمین
پراگنده آواره گشت از جهان
گرفتم کنون کوه و دریا حصار
نکردی چو کرده ست زیر و زبر
که ما را همی یار بایست گشت
که آن دشمنان را بیارم ز کوه
فرستم به درگاه شاه آن گروه
یکی راه و آیین نهادم به چین
همی چشم دارم به فرمان شاه
که من راه و فرمانش دارم نگاه
که گر شاه گوید که آیم به در
به چشم و به سر بسپرم راه را
به کار اندرون تیزتر کرد هوش
چنین گفت کاو هست دلبند ما
بگو تا چه سان است فرزند ما
چنین گفت نوشان که ای شهریار
به گیتی کسی را چو تو نیست یار
به رزم اندرون پیل در جوشن است
چو خشم آیدش گویی از آتش است
به دستش زبونتر ز روباه شیر
به تیر آورد مرغ پران به زیر
برآرد به جای آن یل نامدار
از اسبان تازی به تگ بگذرد
اگر پیش دشمن بماندی دو سال
ز دشمن چو برگشت و برگاشت پشت
همان روز فرزند او را بکشت
همی راند از بیشه و کوهسار
جز آن نیست کش روی زشت است سخت
دو گوشش همانند دو گوش پیل
درازا و پهنا و دیده چو نیل
یکی خویشکام است و بدخواه و تند
به هنگام کینه یکی آتش است
دلیر و سرافراز و گردنکش است
چو خاکستر است ار نه سرکش بود
چه نیکوست آتش که سوزد بلند
سگی باشد آن شیر گر بی گزند
چو دریا که موج است نماید هراس
چو موجش نباشد تو جویی سپاس
اگر کوش تند است و گر سرکش است
مرا در دل این داستان بس خوش است
بگفت این و برخاست و شد سوی دشت
به نوشان شب تیره گون برگذشت