بخش ۲۷۸ - کارزار کوش پیلدندان با سیاهان بجّه و نوبی
ایرانشان ابن ابی الخیرپس از کار مغرب سیاهان زفت
شدند آگه از راز جوینده گفت
که مغرب به جایی رسیده ست باز
ز زرین و سیمین و هر گونه ساز
هم از چارپایان و کشت و درود
که هرگز بر آن سان نباشد شنود
نهانی سپاهی برفت و بدید
از آن بهتر آمد که نوبی شنید
بدین آگهی مژده آوردشان
به گفتار گستاخ تر کردشان
که کشور بدین خوبی و دلبری
تهی دیدم از شاه وز لشکری
همه دشت پر چارپای و یله
شبانی ندیدم به پیش گله
ز نوبی و بجه هزاران هزار
فراز آمدند از پی کارزار
گروهی از ایشان همه پوی پوی
دگر نیمه تازان به راه سوان
همه با زمین شهر کردند پست
گریزان شده مردمان فوج فوج
سواران به کوش آگهی تاختند
که کشور سیاهان برانداختند
بخندید و از طارق آمد فرود
به ملاح و کشتی گذر کرد و رود
به نامه سپه را همه باز خواند
درم داد اسب و ز هرگونه راند
زره دار و برگستوان ور سوار
ز دریا گذر کرد و آمد به دشت
ز جوشن همی آسمان خیره گشت
نخستین برآن لشکر آورد روی
کز او روبله گشت بی رنگ و بوی
سیاهان پراگنده بودند و مست
کشیده به تاراج و بیداد دست
نه آگاهی از کوش و چندین سپاه
نه جایی طلایه بمانده به راه
از ایشان نه هشیار جست و نه مست
دلیری نمودند و مردی ز خویش
پیاده برهنه نه اسب و نه ساز
به دست اندرش شاخ چوبی دراز
عمودی که خوانی همی تو فرسب
که از زخم او پست شد مرد و اسب
زدی زخم و اندر گذشتی ز مرد
وگر تیغ و تیر آمدی بر تنش
فسرده به خون اندرون دامنش
دل از کینه و مغزشان از ستیز
دو دیده ز خون و رخ انگشت رنگ
تناور به زور و دلاور به جنگ
به نیروی پیل و به چنگال شیر
به تن زورمند و به زهره دلیر
نه برگاشتی روی با زخم مرد
ز پای اندر آوردی او را به گرد
فراوان بکشتند از ایران سپاه
هم از دیوچهران بسی شد تباه
همی گفت کای لشکر تیره هوش
شما را چه بوده ست بدین کارزار
گروهی سیاهان بی ساز و اسب
به دست اندرون چون شبانان فرسب
فزون نیست یک نیمه دشمن ز ما
که ما بس نبودیم با زخم چوب
مبادا جهان نیزه و تیغ تیز
که از زخم چوب آیدش رستخیز
بگفت این و با لشکر آهنگ کرد
ز خون خاک و سنگ ارغوان رنگ کرد
سپاه اندر آمد به شمشیر و تیر
ز کشته زمین شد چو دریای قیر
ز جنگاوران و یلان کس نرست
همه کشته گشتند و افگنده پست
چو نوبی بدید آن چنان زخم تیغ
یکایک شدند از جهان ناپدید
تو گفتی که کس روی نوبی ندید
چو پیروز شد کوش و آمد فرود
بدان شادکامی می آورد و رود
سیاهی به خون اندر آغشته ای
نه آزرم در دل نه در دیده شرم
تنی چند را پاره کردند نیز
بپخته ازآن دیگ و هرگونه چیز
تنی چند را پوست بیرون کشید
به گیتی کسی آن شگفتی ندید
گروهی به دو نیم کردند پست
گروهی بریده سر و پای و دست
نگویی مرا تا چگونه ست کار
که با کشتگان هیچ شاه این نکرد
نه بریان و پخته کسی دید مرد
بخندید و گفت این سپاهی ست نو
هم از بهر تاراج و کشتن بنیز
هرآن کاو به لشکرگه آید فراز
بترسند از این هول و گردند باز
چو بینند از این سان ز ما دستبرد
نیایند دیگر به یک جای گرد
به ما بر بدان سان گمانی برند
که پخته همی گوشت مردم خورند
برآن کشتگان اشک ریزان شوند
از ایشان زمین چون شبه رنگ کرد
رسید اندر ایشان بدان کوهسار
که حاجات خوانی بدین روزگار
که پیدا نبود ایچ دریا و کوه
هوا نیلگون و زمین زاغ رنگ
چو ببران به لب ها ببستند کف
دو منزل به یک روز ببرید راه
سوی رامش و نای و رود آمدند
بدان تا برآساید از رنج راه
که بس خسته بودند شاه و سپاه
شما را شدستیب از این تاختن
خروش آمد و گشت جنبان سپاه
شد از رنگشان روی هامون سیاه
سوار از طلایه سوی کوش تاخت
از آن هول گفتی که بیهوش یافت
که اینک سپاه اندر آمد به تنگ
شما را کنون نیست جای درنگ
جهانجوی کوش اندر آمد به اسب
به لشکر چنین گفت کای سرکشان
چو شیران تند و چو پیلان مست
کسی را که دستش به بند آورید
به دندان تنش پاره پاره کنید
به کین اندر آیید و چاره کنید
چو پیوسته گردید با این سپاه
به دندان کنید این یلان را تباه
بدان تا به ما بر گمانی برند
که اینان همی آدمی را خورند
بترسند و گردند از این رزم باز
نیایند دیگر به آن جا فراز
چنان کرد لشکر که سالار گفت
چو سوفار با شست کردند جفت
تن تیره چهران چو پیکان نمود
گذر کرد و بیرون شد از پشت زود
گروهی بدان تیر باران بکشت
گروهی به زوبین و زخم درشت
همان دیو چهران ز هر سو زنان
به چوب گران لشکری را زیان
برآن سر که زخم آمد از چوب ساج
نه فرخ کله دید از آن پس نه تاج
هرآن اسب کاو زخم خورد از فرسب
شکسته شد آن استخوان اندر اسب
بسی کشته آمد ز هر دو سپاه
برآمیخت بر هم سفید و سیاه
چنان هر گروهی یکی را بکشت
جهانجوی چون اندر آن رزمگاه
بسی کرد ازآن دیوچهران تباه
اگر بر میان زد به دو نیم کرد
دل تیره چهران پر از بیم کرد
همانا که خون آید از غم به جوش
سیاهان از او کین گرفتند و خشم
همی تاب خشم اندر آمد به چشم
از آن سان همی بود یکچند جنگ
زمین گشته از کشته بر زنده تنگ
رسیدند و دیدند یاران خویش
چنان کشته و افگنده بر دشت کین
که پیدا نبود از سیاهان زمین
یکی را سر و پای پخته به ریگ
یکی کرده بریان برآن گرم دیگ
یکی را پی و استخوان ریخته
یکی را سگ آورده در زیر پای
شکم خورده و پشت مانده به جای
همی هرکه آن دید بر دشت جنگ
ز بیم سر خویش برگشت و رفت
که شد دشت کین از سیاهان تهی
دریدند و خوردند از ایشان بسی
از آن نامداران نماندش کسی
چنان خیره گشتند از این آگهی
که از رزم شد مغز ایشان تهی
برآن کشتگان خون همی ریختند
چو از قوس خورشید سر بتافت
ز نوبی برآن دشت کین کس نیافت
سپه برنشاند و خود از پس برفت
چه مایه بکشت و چه مایه گرفت
از آن زاغ چهران شوریده رای
به راه سوان تا به توه رسید
ازآن کینه شمشیر کین برکشید
کرا دید از ایشان بکشت و بسوخت
از آن مرز نیز آتشی بر فروخت
همه شهرها کرد ویران و پست
بکشت آن کش آمد ز نوبی به دست
بدان تا همی گفت نوبی به راز
که اینان پلنگان کین گسترند
کجا پخته و خام مردم خورند
به هر مرز کاین آگهی رفت نیز
بخش ۲۷۸ - کارزار کوش پیلدندان با سیاهان بجّه و نوبی - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید