بخش ۲۹۸ - گفتن مرد پیر حکایت مرز خوبان
ایرانشان ابن ابی الخیرچنین گفت گوینده داستان
ز گفتار آن پاکدل راستان
که روزی به بگماز بنشست کوش
جهان شد پر از غلغل و نای و نوش
نشستند با او بزرگان بسی
سخن رفت هرگونه از هر کسی
ز خوبان هر کشور و مرز و بوم
هم از ترک وز چین وز مرز روم
به جایی رسید از درازی سخن
کز آن انجمن گفت مردی کهن
که یکسر جهان را بگشتم همه
زمین زیر پی بر نوشتم همه
ندیدم به خوبی و دیدار اوی
به رنگ و به گفتار و بالا و موی
چنانچون به مرز خلایق زنان
چنان ماهرویان و سیمین بران
چو سروند اگر ماه تابد ز سرو
سرین ها چو گور و میان ها چو غرو
گل اندام همچون گل اندر بهار
سپیدی چو برف و سیاهی چو قار
همه ریدکان دلبر و خوش زبان
