بخش ۳۱۱ - رفتن سلم و قارن به کارزار کوش
ایرانشان ابن ابی الخیرچو اردیبهشت آمد و روز جوش
کشیدند لشکر سوی رزم کوش
جهاندیده گوید که خورشید و ماه
ندیده ست تا هست چندان سپاه
هزاران هزار و چهارصد هزار
گزیده سپه بود و نیزه گزار
زمین از گرانیش ناله گرفت
از آتش زمین رنگ لاله گرفت
به خورشید بر شد ز هامون غبار
برآمد ز گاو و ز ماهی دمار
همی شیهه اسبان تازی ز بند
ز دل هوش مریخ و کیوان بکند
نهان گشت خاک زمین زیر نعل
هوا گشته از پرنیان زرد و لعل
به گاو و به ماهی رسیده ستوه
درخت گران گشته هامون چو کوه
از آوای شیپور وز نای نیز
نمود اهرمن را همی رستخیز
از این سان سوی اندلس کرد روی
به پیش اندرون قارن رزمجوی
وزآن روی کوش جهاندیده باز
