بخش ۳۵۷ - بازگشت کوش به مرز و بوم خود
ایرانشان ابن ابی الخیرشب آمد درآمد به اسب سمند
دو دیده به روشن ستاره فگند
به شب چون پلنگان همی تاختی
چو روز آمدی خواب را ساختی
چو روزش گذر کرد بر بیست و پنج
به شهر هواره برون شد ز رنج
چهل بود و شش سال تا رفته بود
جهان گفتی از بیم او خفته بود
کس از مرزبانان آن مرز و بوم
هم از خاوران و ز سقلاب و روم
ز بیم سر تیغ آن رزمساز
گرفتن نیارست باز ایچ باز
ز پذرفتن باژ گنجور اوی
همه ساله دستور رنجور اوی
ز راه هواره بیازرده بود
سوی قریطه شد که خود کرده بود
بزرگان آن شهر را پیش خواند
بر ایشان همه داستان ها براند
که من شهریار شما ام درست
از آن مهربانتر که بودم نخست
برفتم رسیدم به مرد خدای
