بخش ۵ - رفتن پارس پیش شاه صور و رسانیدن نامهٔ رستم به او - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۵ - رفتن پارس پیش شاه صور و رسانیدن نامهٔ رستم به او
ایرانشان ابن ابی الخیربدین سان همی رفت بر راه دور
همین تا در آمد به ایوان صور
پس آنگه خبر شد سوی شهریار
که آمد ز رستم یکی نامدار
بفرمود پس شه که راهش دهند
به نزدیکی تخت بارش دهند
بیامد پس آنگاه سالار بار
امان یافتش او بر شهریار
دو چشمش بر افتاد بر چشم صور
ستایش همی کرد آنگه ز دور
بیامد ببوسید آن تخت داد
پس آنگاه نامه به پیشش نهاد
همان شاه کشمیر چون نامه دید
پر اندیشه گشت و دلش بردمید
بمالید بر چشم و بر سر نهاد
ز رستم فراوان همی کرد یاد
نهفته همی خواند نامه دبیر
چو از نامه سرتاسر آگاه شد
که برگاشت از ما مگر بخت روی
کتایون سر اندر نیارد به دام
بیازارد از من بر آرد دمار
به پاسخ فرستاده را گفت صور
که پیوسته شد ماتم من به سور
از این به چه باشد مرا در جهان
وزان پس از آنجا به کردار باد
بدو گفت کای باب را نام و کام
چنان دان که این نامه رستم است
مرا جای اندیشه و ماتم است
تو را خواسته ست از من آن بدنژاد
چنین چاره از بهر بهمن نهاد
ندانم چه اندیشه کرد اندرین
و دیگر که بهمن ز پشت کیان
بزرگست و بسته به شاهی میان
ز مادر دگر چون فریدون نزاد
چه گویی چه سازم چه رای آورم
ابا او چه چاره به جای آورم
وگر گویم آری مباد این سخن
که یک چشم زد دور گردی ز من
به تو پایدار است و این کی توان
ندارم من از بهمن و جنگ باک
چه بهمن به پیشم چه یک مشت خاک
ولیکن چو خواهنده رستم بود
سرانجام اگر سر کشم غم بود
شنیدی کز ایشان بدین مرز و بوم
چه انده رسید و چه بیداد شوم
که هرگز نشانش به گیتی مباد
هنوز اندرین خانه ها مویه گر
همانا نپردخت و نامد به در
چو رستم پدر با فرامرز پور
کتایون پدر را دژم دید و گفت
کزین سان سخن هیچ نتوان نهفت
بدان ای گرامی پدر کاین جهان
نه همواره مردم تن آسان بود
سپهری بلند است و چرخ روان
گهی گرم و احزان به پیش آورد
به دستی شتاب و به دستی درنگ
به دستی شراب و به دیگر شرنگ
دهد مر یکی را درنگ و شتاب
دهد مر یکی را شرنگ و شراب
دهد درد و داروش پنهان کند
چنان دان کز آسیب او کس نرست
خردمند ازیرا در او دل نبست
چو با او به از سازگاری نبود
خنک آن که او سازگاری نمود
اگر شاه ما را از این است درد
که رستم بدین نامه در یاد کرد
چو پیش آمدت کار چون بگروی
مدارا به از تندی و بدخویی
هر آن درد کآیدش دارو به دست
از او خوار و آسان توانند رست
به جز مرگ کز مرگ خود چاره نیست
بترتر ز مرگ ایچ پتیاره نیست
گهر هر چه شاهان بیندوختند
برفتند و هم خوار بگذاشتند
فدای تن و جان تو باد و بس
نیبینی که گوینده موبد چه گفت
چو با مرگ بیدادگر گشت جفت
مرا هر که از دخمه برداشت روی
به نومیدی از من همه داستان
چو دانم که با رستمت پای نیست
به از سازگاری مرا رای نیست
شنیدم که با رای و قنوجیان
چه رفت از فرامرز و ایرانیان
هنوز اندر آن مرز مردار خوار
و دیگر که بهمن ز تخم کیان
بزرگ است و چون او که بندد میان
به پشت فریدون کشد او نژاد
ز مادر دگر چون فریدون که زاد
تو را پشت باشد چون خویش تو گشت
مر این رای داروی ریش تو گشت
بماند به تو تاج شاهی و تخت
نگرداند از تو مگر روی بخت
سه دیگر به جایست خود دخترت
ز دختر چو بشنید صور این سخن
پس آنگه دو چشمش ببوسید و گفت
که با شادمانیم کردی تو جفت
مر این پندها را که کردی تو یاد
جهان آفرین از تو خشنود باد
بترسیدم از تو که برگست اگر
سر اندر نیاری تو ای پرهنر
نماند برین مرز کشت و درود
ولیکن چو تو دور گشتی ز من
چه باید مرا باغ و کاخ و چمن
نخواهم جهان سر به سر بی رخت
بگفت این و گریان برون شد ز در
بخفت آن شب تیره با درد و غم
به خواب اندر آمد روانش دژم