بخش ۸ - نامه فرستادن شاه صور با پارس از بهر لؤلؤ به رستم
ایرانشان ابن ابی الخیربفرمود تا رفت پیشش دبیر
قلم خواست با مشک و چینی حریر
به رستم یکی نامه فرمود شاه
نخست آفرین بر خداوند ماه
خداوند پیروزی و راستی
نیاید از او کژی و کاستی
نگارنده هر سیاه و سفید
ازویست بیداد و بیم و امید
به کین سیاوخش ز افراسیاب
نماند ایچ تخمه هم از خشک و آب
جهان پهلوان رستم زورمند
از او خسروان جهان زورمند
ز ما آفرین باد بر پهلوان
سوار جهانگیر روشن روان
ستاننده شهر هاماوران
رهاننده شه ز مازندران
همان کرده اکوان ز جان ناامید
رهاننده شاه از اندوه و غم
هم او کرد خالی سر چه ز سنگ
هم او پهلوان و هم او تاج بخش
ندیده جهان چون خداوند رخش
از آن شادمان تر مرا کس ندید
سرش نوش و بیخش سراسر گزند
از آغاز مهر و سرانجام تیغ
از اولش پند و به پایان دریغ
همین دختری داشتم من به دست
به پیران سرم سخت رنجور کرد
وزان پس که شاهان روی زمین
شدند از پی او ز من پر ز کین
که با کس نیاید همی سازگار
نشد نرم از آن خواهش و زینهار
به ایران زمینست از این کشورش
به دریا تو دانی که گر آب نیست
گذر نیست هر جای پایاب نیست
تو را چشم و مهریم و پیوند تو
همان دخترم را که بود از مهان
کنون شاه بهمن چو فرزند ماست
نه فرزند ما کو خداوند ماست
همان کودکم را که پرورده ام
چنان چون کتایون مرا دخترست
مرا لؤلؤ از وی گرامی تر است
ز من باشد او نزد تو یادگار
همان پارس را خلعت و خواسته
همان میوه و خوان و هم خوردنی
هم از پوشش و هم ز گستردنی
بدان بوی او دل همی کرد خوش
همی برد اینگونه روزش به سر
به رنجی که کامش بر آرد مگر
به امید و بیم او همی زیستی
پس آگاهی آمد به رستم که پارس
همی آید آن گرد یزدان شناس
به کام دل آورد شه را عروس
ابا پیل و با مهد زرین و کوس
بفرمود تا هفت منزل به راه
پذیره شد و در و گوهر فشاند
سپاهش همه جامه و زر فشاند
سپاه اندر آن هفت منزل زمین
که دو دیده هرگز ندید آن چنان
همه شهر با رود و با باده بود
یکی کوشک بودش در اندر سرای
مر آن ماه را اندر او کرده جای
شگفتی بماند اندر آن نوبهار
همان پارس هر چیز کآورده بود
بیاورد و یک یک به رستم نمود
فراوانش بنواخت ز اندازه بیش
مر او را به باغی فرود آورید
کزان خوب تر جایگه کس ندید
بدو اندرون کوشک ایوان و تخت
به شادی در آن باغ و ایوان اوی
همه رامش و باده و نای بود
برافشاند هر چند بودش توان
ز دینار وز تخت و دیبای چین
ز گوهر که خیزد ز دریای چین
از اسپان تازی به زرین ستام
که با بخت و با کام دل باش جفت
همان پارس را داد بسیار چیز
ز دینار و دیبا و اسبان بنیز
سوی بلخ با می ره اندر گرفت
به پارس گزین گفت کای نیک رای
تو مر شاه را باش آنجا به پای
اگر چه به رایی و بایسته ای
پس از بهر لؤلؤ به نرمی پیام
که گر صور او را نبودی گزین
کجا نامه کردی به رستم چنین
چو یک منزل از سیستان پیلتن
برون رفت و برگشت از آن انجمن
بخش ۸ - نامه فرستادن شاه صور با پارس از بهر لؤلؤ به رستم - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید