بخش ۱۱ - نامه نوشتن کتایون پیش لؤلؤ و آمدن لؤلؤ پیش کتایون
ایرانشان ابن ابی الخیربه نزدش کتایون یکی نامه کرد
که ای دیده از ما بسی داغ و درد
سر کلک زرین نگونسار شد
حریر آن زمان پر ز گفتار شد
سر نامه کرد آفرین خدای
توانا و نیکی ده و رهنمای
ز ماهی محاقش همیشه یکاست
به ماهی که در چارده گشت راست
ز شخص نژند و همیشه به تاب
به شخصی درخشان تر از آفتاب
ز جانی نژند و تنی سوگوار
به نزدیک جان و دلی شادخوار
ز یاری که ناسوده از رنج هیچ
به یاری که دارد به شاهی بسیچ
ز یاری که دل نیست اندر تنش
روان کم شده در تن روشنش
بخش ۱۱ - نامه نوشتن کتایون پیش لؤلؤ و آمدن لؤلؤ پیش کتایون - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبه یاری که از تن گرامی ترست
که جان را چه باشد که چشم و سرست
وزان پس چنین گفت کای جان من
دل و چشم گریان و جانان من
کتایون صور آن پرستار توست
نگشته ست از آن آتش مهر سست
مرا جانی و جان فدای تو باد
تن و جان من خاک پای تو باد
ز عشق تو جانم پر از آتش است
به صد چاره او را به سوی شکار
سر آمد کنون بر تو این رنج ها
ازین پس تو را بر دهد گنج ها
یکی رنجه باش و هم امشب بیای
به کام تو پردخته گشت این سرای
چو بیرون شد از بیشه درنده شیر
چو برخواند لؤلؤ ببوسید و گفت
که بر من گشادی دری از بهشت
منم بنده و او مرا هست شاه
بدان ماهتاب دو پنج و چهار
از این بی نوا هجردیده رهی
ز من در جهان زارتر نیست کس
اگر چه مرا داده ای دستگاه
نشاندی چو شاهم همیدون به گاه
مرا بی تو این بارگاه بلند
چو مطموره چاه ژرف است و بند
چه بودی اگر پیش تختش به خاک
بدی لؤلؤ و جانش آنجا چه باک
به گفتار چون در برافشانده ای
بر خویشتن بنده را خوانده ای
شب و روز درگاه پر مردم است
زمانی چنان نه که مردم کم است
بر ایشان نگویی که چون بگذرم
چو کردی کنون کار یکباره کن
بدین آمدن هم توام چاره کن
که هنگام چاره زن از مرد به
چو پاسخ به نزد کتایون رسید
ببین تا چه کرد او ز چاره پدید
شبانگه یکی چادر و موزه ای
ز خوبان تنی چند همراه کرد
چنین چاره از بهر درگاه کرد
به لؤلؤ بفرمود کاین را بپوش
چو با این زنان اندر آیی خموش
که را زهره باشد که پیش آیدت
بپوشید لؤلؤ ز سر تا به پای
به درگاه بگذشت و شد در سرای
چو شد پیش تخت کتایون فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز
هم آنگه فرود آمد آن نوبهار
وزان پس نشستند بر تخت شاه
به کام دل اکنون ببین چهر من
مبین از من این بی وفایی کنون
که بودم شب و روز در بند تو
برین کار دست این زمان یافتم
بگو تا تو چون راندی این روزگار
که از من جدا ماندی ای نیک یار
که من بی تو چون ماهی ای بر شخم
ز حالم چه پرسی به رویم نگر
که کوهم چو مویست و رویم چو کاه
لبم پژمریده ست و سیمم سیاه
نیامد ازین سان صبوری ز من
که یک سال شد تا تو دوری ز من
که از تن بپرداخت باید روان
چه بود ار کشیدم همی گرم و رنج
چو امشب به نزد تو دارم سپنج
به دل بر نهم روی مه پیکرت
بشستند پایش به مشک و گلاب
بدادندش از مشک و شکر گلاب
فراوان بگفتند و خوان خواستند
چو خوردند نان مجلس آراستند
می روشن و سالخورده چو زنگ
چو در مغز و دل کرده باده شتاب
به دو دیده شان اندر آورد خواب
نه از شاه شرم و نه از کردگار
مبند آن که نتوان گشادن گره
به اندازه کش پای زیر گلیم
نه چندانک باشد ز سرمات بیم
وگر بر خری با سواران مپوی
چنین گفت یک روز موبد به شاه
بترس از بدم ای مرا نیک خواه
که نیکی نمود او به جایت بسی
چو برداشت کام دل آن بی وفا
برون رفت با چند تن دلفروز
در آمد به پیشش یکایک سپاه
ندانست کس را از آن کینه ساز
چو سرگشته شد قیصر از شاه زنگ
که برخیز و ایدر به شادی خرام
که بی تو مرا نیست شادی و کام
چو لؤلؤ دلش جای دوشینه خواست
بدان چادر و موزه شد کار راست
بپوشید و شد پیش او همچو دود
کس از راز آن بی بن آگه نبود
همانگه که بر تخت بهمن نشست
به شادی و رامش گشادند دست
کتایون بدو گفت کای دلفروز
چو فردات گردان در آیند پیش
سزد گر نوازش نمایی ز خویش
مر او را به نزدیک خود باز گیر
خورش خواه و بس باده و نقل خواه
به رامش بیفزای و چیزی مکاه
که او پهلوان سپاه است و بس
ببخشش ز هر گونه ای خواسته
که او پهلوان سپاهست و شاه
به فرمان او کرد یکسر سپاه
گر او دل بدین کار یکتاه کرد
چنان دان که او مر تو را شاه کرد
کسی کو به دیوار بر گل زند
چو در مغز او نام شاهی فکند
چو خادم که کافور باشد به نام
سیه را کند باور این نام خام
بزرگان ایران هر آنکس که بود
چو برخاست کآید برون اردشیر
بدو گفت لؤلؤ که ای شیرگیر
یک امروز با ما به شادی نشین
مر او را همانگاه بگرفت دست
ابا او بر آن پیشگه بر نشست
چو خوان خورده شد مجلس آراستند
ز دینار ده بدره و تخت پنج
که در بافتن برده بودند رنج
همان پنج مرکب به زرین ستام
کنیزک همان پنج و پنج از غلام
دو دانه گهر بودش اندر میان
بدو داد و گفت ای دلیر اژدها
به گیتی نداند کس این را بها
مر این پای مزد غلامانت هست
به من بر ز امروز فرمانت هست
چو دید اردشیر آن همه خواسته
زمین پیش لؤلؤ به رخ پاک کرد
همی پیش او خویشتن خاک کرد
که مهتر ز بهمن تو را چاکری
ترا زیبد این پادشاهی و گاه
تو بایسته ای بر چنین تخت و جاه
بدو گفت لؤلؤ که ای نیک رای
چو آوردی این فال فرخ به جای
چو گفتی چنین کرد باید همی
بدین کار اگر تو نهی پای پیش
بیابم من از رای تو کام خویش
هر آنگه که نیکو شود کار من
از این پادشاهی مرا نام بس
چنین داد پاسخ که گفتار من
من این گفته از پاک دل گفته ام
که از کین بهمن بر آشفته ام
ز امروز بر شاه ایران تویی
همان شب بر او نام شاهی نهاد
که با تو بدین کار یکتا دلم
نشانم تو را بر سر گاه اوی
شدم نیک خواه تو بدخواه اوی
بدین کار با او چو دمساز گشت
شبانگاه چون مست شد بازگشت
چو لؤلؤ به پیش کتایون رسید
همه باز گفت آنچه گفت و شنید
بدو گفت کاکنون برآمدت کار
اگر اردشیر این سخن ها که گفت
به هشیاری از تو نخواهد نهفت
بیابی همانا تو از بخت کام
شکاری یکی گورت آید به دام