بخش ۱۴ - رفتن شاه بهمن به هزیمت از شهر بلخ و خواب دیدن شاه
ایرانشان ابن ابی الخیرهمی زخم شد تا بر و گردنش
به خاک اندر آمد به ناگه تنش
بزد تیغ و زنجیر ببرید خوار
برون رفت با نامور شهریار
دلیران ز تیغش گریزان شدند
چو گاه خزان برگ ریزان شدند
چو بشکست دروازه و بند را
فرو خوابنید او تنی چند را
برفتند لختی و شب تیره گشت
ز دیدن همه دیده ها خیره گشت
جدا گشت از او شاه یزدان شناس
به یک راه شاه و به یک راه پارس
پس آمد خبر نزد لؤلؤ که شاه
رها گشت و گشتست رویین تباه
از آن بزم برخاست بانگ و خروش
دل و مغز لؤلؤ برآمد به جوش
همه بر نشستند و بشتافتند
به هر راه لشکر همی تافتند
