بخش ۱۵ - گفتار اردشیر با شاه بهمن و پاسخ دادن شاه بهمن - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۱۵ - گفتار اردشیر با شاه بهمن و پاسخ دادن شاه بهمن
ایرانشان ابن ابی الخیرچو با لشکر اندر رسید اردشیر
سپاهش کشیده همه تیغ و تیر
چنین گفت کای پور اسفندیار
تو جستی و نگذاشتت روزگار
تو پنداشتی کاندر ایران کسی
نباشد که از پس نیاید بسی
به بخت جهاندار لؤلؤ چنین
گرفتار گشتی به روی زمین
چنین داد پاسخ ستم دیده شاه
که ای نامور پهلوان سپاه
ندارم گناهی به جای تو من
نه هرگز بگشتم ز رای تو من
نه من بر میان تو بستم کمر
جهان پهلوان کردمت سر به سر
کنون هست پاداش من زین نشان
زهی نیک فرزند گردنکشان
نیای تو گودرز و چون گیو بود
به یک رزم هفتاد تن زان گروه
همه کشته گشتند چون کوه کوه
نه کس بی وفایی نمود اندکی
نه از شاه برگشت ازیشان یکی
تو را بیژنست ای سرافراز باب
رمیده از او خواب و آرام و هال
ندیده به دو دیده آباد شهر
بیابان و کوه و در و دشت بهر
خورش گوشت آهو و پوشش ز پوست
چنین رادمردی ز مردان نکوست
چو کیخسرو آمد مر او را به دست
میان پیش او بندگی را ببست
بیاوردش او را همانگه چو باد
شکست او به تنها تن آن لشکرش
به خنجر جدا کرد گوش از سرش
از آن پس که دید آن همه گرم و رنج
بیاورد و شاهی بدو داد و گنج
ندانم چرا گشت ازین سان سرت
که از من روان تو بیزار بود
مکن کز تو باشد چنین کار زشت
زنان در شبستان و مردان به کوی
چه گویند این داستان بازگوی
که بر شاه بیداد کرد اردشیر
ز بهر یکی بنده بر خیر خیر
گر او سیم دادت منت زر دهم
تو را بخشم و بر سرش آن خویش
وگر گفت من مر ترا روی نیست
مرا با تو این آب در جوی نیست
چه باید تو را در پی من نشست
بیابان مرا بهره و درد و رنج
که چندین چه گویی همی خیر خیر
همان به که کمتر کنی گفت و گوی
ز من رستگاری به خیره مجوی
که با شاه سوگندها خورده ام
به سوگند بند روان کرده ام
مرا هم چنین گفت فرزانه باب
دروغ از ره دین به یک سو کند
دروغ ای پسر تا توانی مگوی
تو را بهتر آنست اگر بشنوی
که با من سوی شاه لؤلؤ شوی
وگر پیش گیری همان تیره خوی
ز خود بین تو چیزی که پیش آیدت
بدو گفت بهمن که ای بی وفا
نداری ز من شرم و از کردگار
که گویی مرا بسته در بند باش
به فرمان لؤلؤ تو خرسند باش
مرا ایزد از بهر مرگ آفرید
دوباره کسی مرگ را چون چشید
تو ای دیده هرگز جهان را مبین
فراوان شنیدم من از تو شگفت
روانم به تن در ستوهی گرفت
به یزدان اگر خواهم آن زندگی
چنین گفت دهقان که رفته روان
به از زنده و کام دشمن در آن
بی آرزم با شاه گفت اردشیر
که راه فریبست این ره مگیر
اگر بشنوی از من این نیک پند
ز کشتن همان بند بهتر پسند
تو را پیش شه خواستاری کنم
ز کشتن بخواهمت و یاری کنم
به پاسخ بدو شاه درمانده گفت
که ای مرد بدگوهر و دیو زفت
ار آن به که دستم به بند آورم
که کشتن به از چون تو خواهنده ای
مرا تا بود جان دهم دست و پای
یکی گام از ایدر نجنبم ز جای
به رزم اندرون کشته بسیار به
که در پیش لؤلؤ دو دستم به زه
بدان سر چه گویم به لهراسب شاه
چه پوزش کنم پیش گشتاسب شاه
که از من یکی بنده ای بد بجست
ز من تاج بستد دو دستم ببست
همین داستان در زبان ها شود
که لؤلؤ چنین دست بهمن ببست
چو از پند نومید شد اردشیر
بفرمود بارانش کردن به تیر
به یک بار چندان ببارید تیر
کجا خیره ماند اندر او اردشیر
به روی اندر آورده بد شه سپر
نهاده دو چشم اندر او اردشیر
همان کشته شد زیر او بارگی
نهاد آنگهی دست را بر درخت
ز بس خون کزو رفت بیهوش گشت
بیفتاد بر جای و مدهوش گشت
چنین تا شب آمد پس آواز داد
که امروز در جنگ دادیم داد
نه هنگام پیکار و فرسودنست
چو بگریزد از لشکر روم رای
ببینیم تا خود چه خواهد خدای
به گفتار آن بازگشت آن سپاه
بغلتید در خاک آن خسته شاه
به سرگین اسب آن همه خستگی
ز بس خون کز آن نامور رفته بود
شکم بی خورش بود و ناخفته بود
همه شب همی بود در پیچ پیچ
کجا از تو پاداش بینم چنین
نه هرگز کسی یافت از من گزند
مرا پیش دشمن بدین سان مسوز
میفکن تو ما را و فریاد رس
که جز تو مرا نیست فریادرس
بدین بود تا شب فروهشت جای
چو برزد سر از کوه خاور خدای
گمانی چنان برد دشمن که شاه
به یزدان سپرد آن تن بی گناه
سپاه آمد و شاه را زنده یافت
سبک پهلوان اسب زی او شتافت
بدو گفت کای بهمن افتاده ای
چه گویی تو ای پرهنر شهریار
تو را باشم از هر دری خواستار
بدو گفت شاه ای سگ زشت کیش
ازین روی با من مگو نیز بیش
به یزدان که نه گوهر بیژنی
نبینم همی در تو من آب پاک
سرشت تو را نیست جز تیره خاک
چنان شهریار و چو تو پهلوان
بزد بانگ و گفت این چنین کارزار
نه نیکست ازین لشکر نامدار
دو روزست تا بهمن آسوده نیست
گیا نیست کز خونش آلوده نیست
هم اکنون سر او بیارید پیش
چو بشنید لشکر همه هم گروه
ببارید تیر از هوا چون تگرگ
شهنشاه نزدیک تر شد به مرگ
در آن حمله در خسته شد پنج جای
چو بی تاب گشت اندر آمد ز پای
نه رفتن توانست کس نزد شاه
جهاندیده گوید که چون شاه زوش
ببد خسته در جای بیهوش و توش
که برگشته بودند ازان کارزار