بخش ۲۰ - تزویج شاه بهمن با دختر شاه مصر - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۲۰ - تزویج شاه بهمن با دختر شاه مصر
ایرانشان ابن ابی الخیرتو را بانوی شهر ایران کنم
بدان بدکنش تیرباران کنم
وفا برگزین تا بیابی وفا
جفا بیند آن کو نماید جفا
چو آگه شد از کار فرخ همای
که بهمن به پیوند او کرده رای
بفرمود تا پس پرستنده مرد
ز گستردنی ها یکی باز کرد
نشستگهی ساخت بر رود نیل
بیاراست از شهر بر چار میل
همانگه به نزدش چو بهمن نشست
یکایک وفا را بسودند دست
که جز یکدگر را نباشند جفت
ندارند راز دل اندر نهفت
اگر شاه شام این چنین داستان
نخواهد نباشند همداستان
چو پیمانشان گشت یکسر تمام
پدید آمد از دور دارای شام
همانگه که نزدیک ایشان رسید
مر آن هر دوان را نشسته بدید
گمانشان چنان بد که دختر مگر
بدو گفت دختر که ای شهریار
مرین شاه را تو به دشمن مدار
ز پشت کیان است و شوی منست
به از شاه بهمن نیاید پدید
یکی بنده بر وی ستمکاره شد
بدین سان ز دست وی آواره شد
اگر شاه بیند که بندد میان
به پیشش بدین کین ایرانیان
اگر شاه را کینه خواهی بود
گر از جغد بر باز آمد شکست
چو با شاه دختر سخن ها براند
جهاندار از آن در شگفتی بماند
تو گفتی از آتش تن آزاد شد
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
بدو گفت کای شاه آزاده خوی
جز اینم نبد در جهان آرزوی
که اندر جهان نیک خواهی بود
که باشد به گیتی یکی نامدار
کنون داد یزدان چو تو مهتری
به پیشت ببندم کمر بر میان
یکی تا کس آید شما را چو باد
کجا دختر شاه از او خیره گشت
دل خویش خوش دار و انده مدار
کسی کو تو را دور کرد از گهت
ز دادش چنان دان که نپسندد این
چو آمد به شهر آن گران مایه شاه
ز شادی تو گفتی که گم کرد راه
خروش آمد از شهر کای مردمان
که شاه جهان گشت داماد شاه
نهاد از بر چرخ گردان کلاه
ز بازار و از شهر برخاست غو
زمینش چنان شد ز دیبای چین
که رشک آورید آسمان بر زمین
ز خوبان در و بام چون قندهار
چو از نیکوان کوی همچون بهار
ز دروازه ی شهر تا رود نیل
به بالا چو سرو و ستاره به چهر
پر از زر و پر زیور و خواسته
نشست اندر آن مهد فرخ همای
همی شد همه راه با رود و نای
نه تیمار ماند و نه تیمارخوار
تو گفتی که بهمن میان سپاه
چو اندر میان ستاره ست ماه
صد اسب گران مایه زرین ستام
همی برد پیش اندرش صد غلام
چو از پیش او ره گشاده شدی
چنین تا در کاخ با کام و ناز
نگه کرد ز اختر جهاندیده شاه
به سرشان بسی گوهر افشاندند
ببستند و پیمان و کابین اوی
بدان سان که بد راه و آیین اوی
به یک هفته مر سور را ساز کرد
بهاران و در باغ ها و نوش و خور
نشسته به شادی گروه هاگروه
که دل ها ز رامش نیامد ستوه
چو بهمن بدید آن دلفروز را
بتی با روان یافت اندر برش
کتایون ز چشم و دلش دور گشت
به گوهر دو مرجانش اندر گزید
چو پرگار بر مرکزش بر نهاد
مر آن مهر پاکیزه را برگشاد
عقیقین شد از زخم پیکان شاه
به یک دل چنان بد که ار صد بدی
دگر روز بهمن سر و تن بشست
خداوند باد آتش و آب و خاک
جهاندیده شاه آمد اندر برش
جوانی در آمد به کردار ماه
که حارث بدش نام و فرزند شاه
یکی درج سیمین به پیشش نهاد
چو بهمن در درج را بر گشاد
چهل دانه گوهر در آن درج بود
چو پر از ستاره یکی برج بود
که پیش آمدش هر یک از مشتری
در آمد فراوان بخواند آفرین
ز خوبان چنین ده کنیزک ز پس
که چونان به دیده ندید ایچ کس
ز دیبای چین هر یکی با دو تخت
جهاندار پذرفت ازیشان سپاس
سپرد آن همه گنج ها را به پارس
نه چندانش گرد آمد از خواسته
ندارد خرد هر که او غم خورد
شنیدم که بهمن دل آزار بود
شب و روز با درد و تیمار بود
چو با افسر و لشکر و گنج شد
همه روز با تاج و افسر بدی
به حارث چنین گفت یک روز شاه
کزین ژرف تر کرد باید نگاه
نشستند و اندیشه ها ساختند
دل شاه از آن غم بپرداختند
سوار و پیاده صد و ده هزار
به بخشش سپه را همه ساز کرد
به ایران نهادند از مصر روی
ز بس جوشن و خود و برگستوان
تو گفتی که شد کوه آهن روان
پس از وی سپهدار حارث که شیر
سپاهش همه نیزه و تیغ داشت
جهان گفتی از گردشان میغ داشت
همان از پسش پارس پرهیزگار
درفش از پس پشت او ژنده پیل
بینباشت از گردشان رود نیل
سپاهش کمان ور بد و تیغ زن
کز ایشان به دریا رسیدی شکن
سه لشکر بدین سان روارو گرفت
برفتند بر ساقه بی رنج و غم
پس و پیش او بود پنجه هزار
همی شد جهانجوی با کر و فر
به سر برش زرین یکی ماه بود
ز لولو به خشم از کتایون به کین
سپاهی که هامون و دریا و کوه
شد از نعل اسبان ایشان ستوه