بخش ۱۳ - رزم شاه بهمن چهارم بار با فرامرز و دستان سام
ایرانشان ابن ابی الخیروزان روی زال و فرامرز و سام
برفتند با شادی و ناز و کام
به راهش نشستند در نیمروز
به شب خوردن و روز نخجیر بوز
ز رزم سیوم در گذشتیم نیز
فرامرز را تنگ شد رستخیز
یکی داستان یاد دارم ز خویش
که ناید همی اندر آن کم و بیش
شنیدم که روزی هم از بامداد
برآمد ز خاور یکی تیره باد
جهان را تو گفتی که بر زد بهم
ز سرما و در جانور شد دژم
سراسر هوا گشت مانند دود
زمین همچو زندان بیژن نمود
چو خلخال دلبند بربست یار
دگر زیر گیسوی او گوشوار
هوا هر گهی پر ز رعد و خروش
زمین هر زمانی برآمد به جوش
