بخش ۲۳ - جنگ کردن شاه بهمن با مردم سیستان
ایرانشان ابن ابی الخیرسحرگاه هنگام بانگ خروس
بیامد ز درگاه او بانگ کوس
دل شهریاران شد از آن شادخوار
که شه شد دگر باره زی کوهسار
گشادند دروازه پیر و جوان
به بازار رفتند یکسر دوان
به خورشید فرمود پس زال زر
که ای جان و آرام و چشم پدر
یکی تا سر پول بیرون خرام
بکوش از پی دوده ای نیکنام
به کام بداندیش زهر آوری
مگر مردمان را به شهر آوری
سر پول بگرفت آن ماه چهر
فرو ماند خیره ز کار سپهر
به بازار چون دست بردندشان
تهی گشت از خوردنی ها دکان
