بخش ۱۵ - جنگ کردن شاه بهمن با آذر برزین و گریختن شاه
ایرانشان ابن ابی الخیرفرود آمد از پیل و عیبه بخواست
سلیح تن خویشتن کرد راست
بپوشید ده تار چینی پرند
زره نیز تا باز دارد گزند
تنوره بیست از برش پرنیان
یکی خود زرین ببست از میان
کیانی کمر بست شه بر میان
یکی جوشن از چرم ببر بیان
برافکند برگستوان بر سیاه
چو کوهی روان گشت پرمایه شاه
به میدان شد آن با سواری هزار
ز گردان گردنکش نامدار
هزار از غلامان زرین کمر
همه با گران گرز و زرین سپر
به میدان چو تنگ اندر آورد شاه
ازو بازگشتند یکسر سپاه
به برزین بگویید تابید رنگ
به پیش من آید به میدان جنگ
چو بشنید برزین هم اندر زمان
بزد ران و آمد به میدان دوان
چو تنگ اندر آمد به پیشش چنان
بگو تا چه نامی بدو گفت شاه
کزین سان برون تاختی از سپاه
چنین داد پاسخ که برزین منم
تو نیز ار بگویی ز نام و نژاد
در آن جایگه داده باشی تو داد
ز گشتاسب اندر جهان یادگار
همه دان چنین تا به تهماسپ زو
چو بشنید برزین همانگاه زود
بدو گفت ای کاش با فر و زیب
به پیکار ما رنجه کردی رکیب
بمان تا کسی دیگر آید به رزم
تو شادان همی باش با جام و بزم
بدو گفت بهمن که آری رواست
که از کینه جستن جهان بی نواست
بکوشیم این کینه کمتر کنیم
مگر رنج گردان سبک تر کنیم
به پیش آی و گفتار کوتاه کن
بدو گفت برزین که شاه زمین
نبرد مرا رای کرد این چنین
به ویژه که من بنده ی چاکرم
نشاید که باشم کنون پیشدست
که نپسندد این مرد یزدان پرست
هنر کن تو پیدا که پیش آمدی
نه من خواندمت بلکه خویش آمدی
بخندید از آن نامور شاه زوش
برآورد گرز گران را به دوش
برو حمله کرد و بزد بر سرش
که پردخته گشت از تن وی روان
بدو گفت کای شاه پس جای دار
چو گفتار برزین به بهمن رسید
همی گفت کاین تخمه ی بد نژاد
ز پولاد کرده ست دارای داد
چو برزین به گرز گران دست برد
بدزدید سرش اندر آمد به پشت
میان را از آن اندکی داد خم
چو برزین شد آگه که نیرو رسید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
رخ شاه از آن جمله بی رنگ کرد
چنین دید خاقان بزد با سپاه
پس از وی جهاندیده سقلی چو باد
پی از وی درآمد سپهدار شام
وز آن پس همه حمله کردند پاک
ز هامون به گردون برانگیخت خاک
وزین روی رستم یکی حمله کرد
دوان حمله ی نامور دو سپاه
ز هم بازگشتند برزین و شاه
برآمد ده و دار و گیر و خروش
برآمد به تن خون گردان به جوش
جهان یکسر از خاک زنگارگون
ز آواز کوس و ز شیپور و نای
شتابان همی شد سوی بد دلان
ز پیکان و تیر و کمان کین مرگ
بارید بر جان همی چون تگرگ
چو برق درفشان درفشنده تیغ
به گرد اندرون بود مانند میغ
شهابست گفتی که بر روی دیو
فروزد به فرمان گیهان خدیو
ز خسته دو لشکر پر از نال نال
ز کشته همه دشت پردست و یال
به ماهی رسانیده هنجار خون
ز بس کشته و خسته بر دشت کین
گران گشت بر پشت ماهی زمین
چنین تا شب تیره گون بود جنگ
در و دشت بر لشکری بود تنگ
چو خورشید را پردگی کرد کوه
به زوبین علمدار شه را بکشت
همه لشکرش ترک و جوشن بریخت
همی هر سواری به راهی گریخت
نه چندان بکشتند ازان سرکشان
که دادن توانست کس را نشان
نه چندان شدند از دلیران اسیر
وز آن پس به لشکرگهش بازگشت
از آن رزم گیتی پر آواز گشت
به تاراج داد آن سپه را بنه
که بغداد خوانندش اکنون به نام
جهاندیده ای بد درو شادکام
که هارون قیسی ورا خواندند
به خوبی ازو داستان راندند
که ای پاکدل مرد آزاده خوی
همی راه خواهم درین شهر تو
یکی رنجه باشد ز ما بهر تو
به تو باز مانم من این بوم و بر
نباشد مرا در جهان جز تو کس
چو آمد پیامش بدان مرز دار
همی خاک را پیش او بوسه داد
برآمد چهل سال تا من ز شاه
همی یابم این گنج و این دستگاه
نه سالی کشیدم به پاداش رنج
روا دارم ار بگسلم جان خویش
چو پیش آمد این کار شاه مرا
برافشانم این گنج آکنده را
پر از خون کنم تیغ الماس گون
برو آفرین کرد بر شد به شهر
در ایوان هارون شد آن نامجوی
به می خوردن اندر یکی روز شاه
ز برزین و رستم بنالید دیر
چنین بنده ای دشمن آمد مرا
که بردارد از دل گه درد بار
درین کار کردیم یزدان پناه
چو هارون رخ شاه بی رنگ دید
ز برزین و رستم دلش تنگ دید
به گیتی ترا هیچ دشمن مباد
ز برزین تو چندین چه نالی همی
که در شهر بابل یکی سرکشست
سپه دارد از جادوان ده هزار
ز نیرنگ سازان به هنگام کار
به گردون شود هر یک از جادویی
به جنگ اندرون نامدار سترگ
که بر جادوان اوستاد و سرست
ز گیتی مرا اوست یکسر پناه
مرا چون برادر بود سال و ماه
تو امشب درین بزم دل شاد کن
که فردا بدو کس فرستم پگاه
به ما لشکر آرد به نیروی شاه
برو آفرین کرد و شادان بخفت
به بابل فرستاد هارون نوند
چنین گفت کای شاه نیرنگ ساز
که هنگام مردی و ننگست و نام
نشاید گرفتن چنین سست و خام
که شاه جهان بهمن اسفندیار
گریزان شد و روی زی ما نهاد
کنون چون ز گیتی گرانمایه شاه
ز پیشش زدن باید ای شاه تیغ
ز تو رنج رفتن به نزدیک شاه
به پشت تو این دشمن زورمند
مگر یابد از چرخ گردان گزند
شهنشه رها گردد از چنگ اوی
برآساید از شورش و جنگ اوی
ترا بی نیازی دهد زین جهان
چو نامه به مهر اندر آمد بداد
ازو نامه بستد هم اندر شتاب
برون رفت پویان به کردار آب
به بابل رسید آن گرانمایه مرد
به ایوان شاه اندر آمد چو گرد
بداد او به نوش آذر آن نامه را
برآمد ز جا مرد خودکامه را
چو نوش آذر آن نامه برخواند زود
ز جادو سپاهی چو مور و ملخ
که انگشت کردی به نیرنگ یخ
چو هارون شد آگه ز پرمایه شاه
پذیره شد از پیش خود با سپاه
همی بود لشکر به شهر اندرون
سر جادوان را سوی بزم خواند
در آن نامور پیش گاهش نشاند
به مستی مر او را چنین گفت شاه
که بنمای ازین جادوی دستگاه
به یاران بفرمود و چیزی نگفت
دو تن ز انجمن زود برخاستند
روان ها به افسون بیاراستند
ز پای اندر آمد همی ناگهان
بترسید از آن نامور شهریار
همی خواستی هر کس ازو زینهار
همانگه بخواند از فسونی دراز
که ایوان بدان جایگه گشت باز
چو آن بزمگه درنیامد ز پای
همی گفت کاین کس ندارد به یاد
مرا جادویی بی گمان شد درست
بیاید ز برزین کنون دست شست
که من بی گمانم که آن دیوزاد
درین کار درخواهد او جان بداد
که از شاه چیزی به نتوان نهفت
ازین رستم تور و برزین یکی
ز بالا و فرهنگ و دیدارشان
شعر | ناهید