بخش ۲۲ - رفتن رستم تور به شکار و گرفتن دختر خاقان چین رستم تور را
ایرانشان ابن ابی الخیریکی روز تور اندر آمد ز در
سخن گفت با پهلوان در بدر
که دستور باشد مرا پهلوان
که تازه کنم چند روز این روان
بگردم یکی هفته بر دشت بر
بدین دشت نخجیر یابم مگر
چو از تن یکی خوی بپالایدم
بود کاین دل از بند بگشایدم
به هشتم به پیش تو آیم دمان
کنم دل به دیدار تو شادمان
بدو گفت باز آی هشتم پگاه
که یزدان ترا باد پشت و پناه
سپیده دمان گرد گردان فراز
ز لشکر برون رفت با یوز و باز
از آهور بیابان تهی کرد یوز
بخش ۲۲ - رفتن رستم تور به شکار و گرفتن دختر خاقان چین رستم تور را - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدز مرغان هوا باز ببریده سوز
به صحرا یکی آهو آمد به پیش
برانگیخت از آنجای شبرنگ خویش
همی تاخت و آهو ز پیشش دوان
چو از روز یک نیمه اندر گشت
ز چشمش نهان گشت آهو به دشت
ز یاران جدا ماند و از لشکرش
فرماند و آسیمه گون شد سرش
نیامد ابر دشت جایی به چنگ
یکی پشته دید اندران مرغزار
یکی جای دید او چو خرم بهشت
ز دیبا نهاد و ز عنبر سرشت
همه مرغ و ماهی بدش خوردنی
ز مستی و کشی دو نرگس نژند
چو بی جاده دو لعل بی در دو لب
چو خورشید دیبا به رخ در قصب
بر آن تخته ی سیم و آن گوشوار
ز خنده به مرجان ستاره فشار
ره خوبان چنگی چو ده پیش اوی
چو رستم چنان دید رخ برفروخت
به دست هوا چشم جانش بدوخت
فرود آمد و اسب را بر درخت
ببست و برفت و برآمد به تخت
نوازنده ی طبع و نازش گرفت
بیاورد و بر جای خویشش نشاند
همانگه پرستنده را پیش خواند
ازو خواست هر گونه ای خوردنی
هنوز از خورش هیچ ناخورد وی
بپرسید رستم که این جای چیست
همی خورد باده با آوای چنگ
چنین تا برآمد رخش باده رنگ
چو داروش کردند با باده خفت
ز مستی بخورد و ستان بازخفت
فکندش بر آنجا و بردش به شر
بدین داستان در به در درنگر
چو ناید بدان سان که خواهی تو کار
که او را نبردی زمانه ز جای
به دست شکاری چنین شد شکار
وزان پس که جادو و دیو پری
درآورد از این سان به فرمانبری
بیاورد و در خانه افکند مست
مر او را در خانه بر سر ببست
سه روز آن دلاور نیامد هوش
همی بود بسته دل و چشم و گوش
چهارم به هوش آمد آن مرد جنگ
یگی خانه ای دید تاریک و تنگ
خروشید و گفتار کجا خفته ام
که از باده زین سان بر آشفته ام
بیاورد و گفت ای سرافراز کی
تو این نوش کن تا بگویم ترا
من اندیشه از دل بشویم ترا
ازو بستد و بازخورد و بخفت
نجنبید از آنجا و چیزی نگفت
در خانه را کرد از آن سخت تر
پدر گفت کای باب فرخنده نام
شما را درین جای دشمن کدام
که چون او نبرده به گیتی کمست
گر آن بدگهر کم شود زین میان
بدو گفت دختر که این پیل مست
چه سازی تو با او گر آید به دست
ورا گفت هرگز نیاری به دست
درین شهر بسیار خواهی نشست
بدو گفت خاقان که این کار چیست
بدین سان ترا سخت گفتار چیست
ز برزین و ز تور و آن انجمن
ترا باز گویم چنان کم شنید
که رستم شد از انجمن ناپدید
سر افراز برزین به خاک اندرست
من آگاهم از کار بیچاره تور
که چون اوفتاده ست از ایدر به دور
ز گفتار او ماند خاقان شگفت
بدو گفت اگر تو نمایی به من
رهانیدی از بند پیر و جوان
پدر را گرفت آن دلارام دست
بیاوردش آنگه به بالین مست
همی بود دختر زمانی به پای
بدو گفت خاقان که ای جان باب
بدو گفت کای شاه دارای چین
همه کارها را پس و پیش بین
ترا پیش گفتن چه باشدت رای
چو گفتی نیاید همی باز جای
سخن کز دهان رفت و تیر از کمان
نگردند باز ای پدر بی گمان
تو او را بینی و گردی چو شیر
چو بهمن مر او را ببیند ز دور
چنان دانک از بن نبوده ست تور
چه پوزش نمایم به روز شمار
تو خواهی که بینی مر او را نخست
که او را نیازاری از هیچ روی
و گر شه به خونش زند داستان
چو خاقان بدین گونه سوگند خورد
همانگاه برداشت از خانه بند
به تا بندگی روی همچون چراغ
شده حلقه بر کند پا پر زاغ
همه خانه پهنای آن شیر زوش
و ز آشفتگی مست آن ماه نوش
کشیده چو شاخ درختان دو بال
همی گفت خاقان که باشد گناه
که را دل دهد کردن این را تباه
چگونه کشیدی تو او را به دام
که بر تو بماند بدین کام نام
بدو باز گفت آن همه سر گذشت
که رستم گرفتار چون شد به دشت
زمانی در آن خانه ی تیره ماند
گرفته به بالین او بر درنگ
دلش گاه شاد و گهی بود تنگ
همی گفت باز این شگفتی نگر
که روبه کند شیر شرزه شکار
همی گفت شد رزم برزین کنون
به پای آمدش آتش کین و خون
مرین نامور را هم ایدر بمان
بیارای ز آن پس یکی جای بزم
که بر دشت این بد سرافراز رزم
مر او را بدان بزمگه بر بخواب
مرا آگهی ده تو ای جان باب
نشاند آن همه دلیران نزد خویش
وز آن پس می روشن آورد پیش
در آن بزم بردندش از خانه مست
نهادند و دختر به پیشش نشست
چنان چون ببست آن یل نیکبخت
سرافراز خاقان و پنجه سوار
کمین کرد با تیغ زهر آبدار
زمانی همی بود و آمد به هوش
دو دیده بمالید و بنشست راست
ز هر سو نگه کرد و پس جام خواست
یکی جام می دید در پیش خویش
به دو دست برداشت آن را ز پیش
چنین گفت پس دخت خاقان بدوی
که ای نامور رستم کینه جوی
ببین تا که خفتی برین پهن دشت
سه جام گرانمایه از تو گذشت
تو این جام را پیش داری هنوز
وزین خورده اندر خماری هنوز
بگویم به پیش تو ای نوش لب
یکی خانه دیدم همی سخت تنگ
مرا اندرین خانه بودی درنگ
من از دست تو کردمی جام نوش
برفتی ز من باز یکباره هوش
بدو گفت پس نیک دیدی به خواب
اگر چند بودی تو مست از شراب
ز خواب آنچ آشفته تر بهترست
ز خانه زنی خوبت اندر خورست
بجست و ندید او به جا بر تبر
دژم گشت و بنشست بر جای نرم
به پیش اندر افکنده دیده ز شرم
بخندید خاقان از آن رزمساز
ببوسید مر تور را یال و بر
مکن بر زمین بیش از در نگاه
تو در خانه خویشی و شهر خویش
ز رامش تو بستان همه بهر خویش
به تو کی رسد بر بدی هیچ کس
میندیش و دل را به من شاد دار
روان را از اندیشه آزاد دار
تو مهمان مایی و این دخت من
تن و جان سپر دارم از پیش تو
وز آنجا ببردش سوی بزم خویش
چو از خوردنی ها بپرداختند
ز نو رامش و رود و می خواستند
سرفراز خاقان چو چندی بخورد