شمارهٔ ۹۱۸
جهان ملک خاتوننازنینا من ز جانت بنده ام
بنده عشق توام تا زنده ام
گر قبول افتم تو را در بندگی
بنده ای با طالع فرخنده ام
چون قدت سروی ندیدم راستی
همچو رخسارت مهی تابنده ام
سرو جانی سایه ای بر ما فکن
سایه ای باید به سر پاینده ام
در شب دیجور هجران از خیال
نور بخشی زان رخ تابنده ام
من چو غواصان بحر هجر تو
در وصلت را ز جان جوینده ام
تا مرا در تن بود جان در جهان
شکر الطاف تو را گوینده ام
