شمارهٔ ۱۳۱۸
جهان ملک خاتونوقت آنست که بر ما نظری اندازی
بیش از اینم به سر بوته غم نگدازی
تو چو خورشید جهانی و منم ذره صفت
چه شود گر نظر مهر به ما اندازی
تو کریمی و رحیمی و من از خاکم و خشت
خاک را از کرمت حوروشی می سازی
ای دل غمزده تا کی به هواداری دوست
جان ببازی به سر کویش و در پروازی
عشقبازی نه به بازیست هواییست بلند
تو که گنجشک ضعیفی نکنی شهبازی
دل سرگشته به من گفت که یک لحظه خموش
گر کنی با من درویش دمی دمسازی
آنچه گویم ز من خسته هجران بشنو
چون به وصلش برسی جان و جهان دربازی
